معنی شیربچه
7 بازدید
[ بَ چْ چَ / چِ / بَ چَ / چِ ] (اِ مرکب) بچه شیر. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). شیر خردسال. شبل. (یادداشت مؤلف). شیع. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - امثال: از شیر نزاید جز شیربچه. (یادداشت مؤلف). || کنایه از پسر شجاع و دلیر. جوان که با کم سالی سخت باشجاعت و باجرأت باشد: نصر احمد سامانی را... برتخت ملک نشاندند به جای پدر، آن شیربچه ملک زاده ای سخت نیکو برآمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۱). امیر محمود... آن شیربچه [ مسعود ] را به نان خوردن فرودآورد و بسیار بنواخت و بسیار تجمل فرمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۹). تخت ملک پس از پدر مودود یافت و کینهٔ او این شیربچه بازخواست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۱۳). بر آن پیکر شیربچه شگفت فروماند از دل نیایش گرفت.اسدی. شیربچه گر به زخم مور اجل رفت پیل فکن شیر مرغزار بماناد.خاقانی.
کلمات همقافیه با «شیربچه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چه» برای سرودن شعر