معنی شیار
9 بازدید
(اِ) شدیار MMM شدکار. (حاشیهٔ برهان چ معین). زمینی را گویند که بجهت زراعت با گاوآهن شکافته باشند. (برهان). زمین گاوآهن زده. (فرهنگ اسدی). شکاف که با گاوآهن در زمین کرده باشند. (ناظم الاطباء). اثری که بر زمین ماند از راندن گاوآهن. (یادداشت مؤلف). زمین شکافی برای تخم ریزی. (رشیدی). گویا شیار و شدیار و شدکار، دریدن زمین است با نوک گاوآهن و مثل آن بدرازا، و شخم اعم است چه با بیل نیز (گویا) چون زمین را زیرورو کنند باز آن زمین را شخم کرده توان گفت. عمل شیاردن. (یادداشت مؤلف): جیحون برِ یک دست تو انباشته چاهیست سیحون برِ دست دگرت خشک شیاریست. فرخی. حق همی گوید بده تا ده مکافاتت دهم آن بحق نَدْهی و بس آسان بپاشی در شیار. سنایی. || زراعت. (برهان) (ناظم الاطباء). شیاریدن مصدر آن است. (جهانگیری). || کیل. (یادداشت مؤلف). || خراش و شکاف باریک که در روی چیزی ایجاد شود. (فرهنگ فارسی معین).(ع اِ) نیکویی. (منتهی الارب). حسن و جمال. (اقرب الموارد). || لباس. || هیئت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نازکی. (منتهی الارب). || فربهی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شتران فربه تازه بدن. ج، شیَّر. (منتهی الارب). - خیل شیار؛ اسبان فربه و زیبا. (از اقرب الموارد). || نام روز شنبه. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). عرب شنبه را شیار و گاهی الشیار میخواندند. ج، اَشْیُر، شُیُر، شیر. (از اقرب الموارد).(ع مص) انگبین چیدن از خانهٔ زنبور عسل. (منتهی الارب). شَور. شیارة. مَشار. مَشارة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به مصادر مذکور شود. || ریاضت دادن اسبان را یا سوار شدن بر آن در وقت عرض بیع یا آزمودن تا بنگرد نجابت و تک آنرا یا برگردانیدن وی را، و کذلک الامة. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «شیار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر