معنی شی
6 بازدید
(اِ) کنج و گوشه و زاویه. (ناظم الاطباء).[ شَ / شِ ] (اِ) شبنم در لهجهٔ مردم قزوین. (یادداشت مؤلف).[ شَ / شِ ] (از ع، اِ) مخفف شی ء. چیز: هنگام همت وی و هنگام جود وی شی ء است همچو لاشی و لاشی بود چو شی. منوچهری. همه دادند استعداد هر شی بمعنی و بصورت میّت و حی.ناصرخسرو. گفتم خدای را شی گویند و نیست شی ء گفتا که شی دو چیز بر او گشته معتبر. ناصرخسرو. رجوع به شی ء شود. - شی اللََّه؛ ظاهراً این ترکیب در اصل به صورت شیئاً للََّه(چیزی برای خدا، در راه خدا) و کلمهٔ سؤال و تکدی بوده است و رفته رفته بصورت «شی اللََّه» و همچنین «شیداللََّه» درآمده و معنی گدا و سائل را بخود گرفته است. (فرهنگ عامیانهٔ جمال زاده). مخفف شیئاً للََّه است. (از آنندراج): برو گدای در هر گدای شو حافظ تو بی مراد بیابی مگر که شی اللََّه. حافظ (از آنندراج).[ شَ ی ی ] (ع مص) بریان کردن گوشت: شوی اللحم شیاً. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از مهذب الاسماء) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). بریان کردن. (ترجمان جرجانی). سرخ کردن (چنانکه ماهی را در روغن). (یادداشت مؤلف). || گرم کردن آب: شوی الماء شیاً. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (آنندراج).[ شَ ی ی ] (ع ص، اِ، از اتباع) عیّ شیّ؛ از اتباع است: جاء بالعی و الشی؛ یعنی اندک و هیچکاره آورد. مأخوذ من الشواء و هو الرذال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دوربین، مقابل نزدیک بین. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «شی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر