معنی شگرفی
5 بازدید
[ شَ / شِ گَ ] (حامص) خوبی. نیکویی. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف): همه روز این شگرفی بود کارش همه عمر این روش بود اختیارش.نظامی. || زیبایی. (یادداشت مؤلف) (ناظم الاطباء). اعلایی. (ناظم الاطباء): رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن گوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن. خاقانی (دیوان ص ۶۴۹). گه به زبان دیگران وعدهٔ خوش همی دهی گه به شگرفی و تری هوش مرا همی بری. خاقانی. کز شگرفی و دلبری و کشی بود یاری سزای نازکشی.نظامی. رخ و زلفت از شگرفی صفت بهار دارد خنک آنکه سروقدی چو تو در کنار دارد. کمال الدین اسماعیل. || احتشام. بزرگی. حشمت. (یادداشت مؤلف): جوان است و با مروت و شگرفی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۰۶). || زیرکی. جلدی. چابکی. (یادداشت مؤلف). - شگرفی کردن؛ زیرکی و جلدی در کاری کردن. (انجمن آرا). جلدی. چستی. ناشکیبایی. چالاکی. (یادداشت مؤلف): شگرفی کرد تا خازن خبر داشت به یاقوت از عقیقش مهر برداشت. نظامی (از انجمن آرا). بسی کردم شگرفیها که شاید که گویم با توأم شرمی نیاید.نظامی. جهد بسی کرد و شگرفی بسی تا کند از ما به تکلف کسی.نظامی. - شگرفی نمودن؛ جدیّت نشان دادن. جهد و کوشش کردن. کوشش بکار بردن : کیسه بری چند شگرفی نمود هیچ شگرفیش نمی کرد سود.نظامی. رجوع به ترکیب شگرفی کردن شود.
کلمات همقافیه با «شگرفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر