معنی شکنکاری
7 بازدید
[ شِ کَ ] (حامص مرکب) سخن بیهوده و بیمعنی گفتن. (ناظم الاطباء). حرف بی صرفه و محل گفتن. (برهان). || کارشکنی کردن. (برهان). || بی آبرو کردن و شرمنده کردن. (ناظم الاطباء). بی عزت کردن. || شکست دادن به طعن. (برهان). کنایه از شکستن به طعن دیگری را. (انجمن آرا) (آنندراج): نه آن ترکم که من تازی ندانم شکن کاری و طنازی ندانم.نظامی. || متهم کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شکنکاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر