معنی شکلیدن
8 بازدید
[ شِ دَ ] (مص) بشکلیدن. شکافتن. دریدن. چاک کردن. (ناظم الاطباء). بناخن نشان درافکندن. رخنه بسر ناخن و انگشت اندرافکندن. (یادداشت مؤلف): یاسمن لعل پوش سوسن گوهرفروش بر زنخ پیلغوش نقطه زد و بشکلید. کسایی (از لغت اسدی). رجوع به بشکلیدن شود. || چاک شدن. || آشفتن. اضطراب کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شکلیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر