معنی شکفت
6 بازدید
[ شِ کَ ] (اِ) غار. (آنندراج). اشکفت. (از فرهنگ جهانگیری). غار یا جایی در کوهها ساخته و مهیا شده که درویشان و فقیران در آنجا بسر برند. (از ناظم الاطباء) (برهان): اسفیدان و قهستان همانند کورد است، سردسیر است سخت و آنجا شکفتی است محکم در کوه. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۳). رجوع به اشکفت شود. || مرداب. (ناظم الاطباء). || (ص) کج. ناراست. ناهموار. ملتوی. (ناظم الاطباء). کج. ناهموار. (برهان) (آنندراج) (از انجمن آرا). کژ. ناهموار. (از فرهنگ جهانگیری).[ شِ کِ ] (مص مرخم، اِمص) اسم از شکفتن. تعجب. عجب. شگفت. حیرت. (ناظم الاطباء). عجب. تعجب. (از برهان). تعجب. (غیاث). و صاحب غیاث اللغات افزاید که: «در سراج نوشته که شکفت به کسرتین و کاف عربی بمعنی تعجب و به ضمتین بمعنی واشدن گل و به هر دو معنی به کاف فارسی شهرت دارد...» عجب باشد. (آنندراج) (انجمن آرا). شکفت صورت دگرگون شدهٔ شگفت از مصدر شگفتن است. رجوع به شگفت و شگفتن در همین لغت نامه شود. || آشفتگی. (از ناظم الاطباء). || (ص) هر چیز عجیب و غریب. (ناظم الاطباء) (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (غیاث) (آنندراج) (انجمن آرا). || متعجب. (غیاث) (از آنندراج).[ شِ کُ ] (مص مرخم، اِمص) اسم از شکفتن. (ناظم الاطباء). واشدن غنچهٔ گل را گویند. (برهان). از هم گشودن غنچه. (غیاث). از هم گشودن. (برهان). افتتاح و از هم گشودگی و واشدگی مانند غنچهٔ گل. گشاد. || (ص) شگفت. عجب. (ناظم الاطباء). عجب باشد. (آنندراج): پس چو واو از میان آوه برفت ماند آهی مجرد اینت شکفت. سنایی. طاقت برسید و هم نگفتم رازی که ز خلق می نهفتم گر کشته شوم عجب مدارید من خود ز حیات در شکفتم. سعدی (از آنندراج). || بزرگی. حشمت. جاه و جلال. وقار. شُکوه. (ناظم الاطباء).[ شُ کُ ] (اِ) کرامت. معجزه. || احترام. توقیر. تعظیم. || ترس. بیم. خوف. (ناظم الاطباء). || شکفته. گشوده. واشده. (آنندراج). معانی منقول از ناظم الاطباء و آنندراج و خود کلمه با آن ضبط در جای دیگر دیده نشد.
کلمات همقافیه با «شکفت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فت» برای سرودن شعر