معنی شکسته‌دل

معنی شکسته‌دل

6 بازدید
[ شِ کَ تَ / تِ دِ ] (ص مرکب) پریشان خاطر. ملول. باملالت. (ناظم الاطباء). استعارهٔ مشهور است. (آنندراج). دل شکسته. عمید. معمود. شکسته خاطر. (یادداشت مؤلف): جان ترنجیده و شکسته دلم گویی از غم همی فروگسلم.رودکی. همه مرز توران شکسته دلند ز تیمار دلها همی بگسلند.فردوسی. جهاندیدگان پیش او آمدند شکسته دل و راه جو آمدند.فردوسی. شکسته دل و گشته از رزم سیر سر بخت ایرانیان گشته زیر. فردوسی. ایشان نیز شکسته دل می آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۲۷). بنه هاشان بیشتر آن است که ملکشاه غارت کرده است و ببرده و سخت شکسته دلند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۸۵). شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم که در میانهٔ خارا کنی ز دست رها. خاقانی. اگر ز عارضهٔ معصیت شکسته دلی ترا شفاعت احمد ضمان کند به شفا. خاقانی. هست به دور تو عقل نام شکسته کار شکسته دلان تمام شکسته.خاقانی. نجده ساز از دل شکسته دلان این چنین نجده را شکست مده. خاقانی. من خود از غم شکسته دل بودم عشقت آمد تمام تر بشکست.خاقانی. شکسته دل آمد به میدان فراز ولی کبک بشکست با جره باز.نظامی. مجنون شکسته دل در آن کار دلخسته شد از گزند آن خار.نظامی. کز حادثهٔ وفات آن ماه چون قیس شکسته دل شد آگاه.نظامی. شکسته دل آمد برِ خواجه باز عیان کرد اشکش به دیباچه راز. سعدی (بوستان). تنها نه من به قید تو درمانده ام اسیر کز هر طرف شکسته دلی مبتلای توست. سعدی. - امثال: غریب شکسته دل است. (امثال و حکم دهخدا). - شکسته دل شدن؛ رنجیده خاطر گشتن. آزرده دل شدن : سپه شد شکسته دل و زردروی برآمد ز آوردگه گفتگوی.فردوسی. مردم سلطان دمادم می رسید و وی [ غازی ] شکسته دل میشد و می کوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۳). بندگان ... بر هر خدمتی که فرموده آید تا جان بایستند اما شرط نیست از این بنده که وزیر خداوند است آنچه درد وی است پوشیده دارند که بنده شکسته دل شود. (تاریخ بیهقی). یارب چه شکسته دل شدستم از ننگ شکسته نام اران.خاقانی. - شکسته دل کردن؛ آزرده خاطر ساختن. رنجانیدن : گشاده روی کنی همچو گل وداع مرا شکسته دل نکنی پیش عندلیبانم. صائب تبریزی. - شکسته دل گشتن؛ آزرده خاطر شدن : جمله عرب از فراق رویش گشتند شکسته دل چو مویش.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «شکسته‌دل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید