معنی شکاری

معنی شکاری

6 بازدید
[ شَ را ] (ع اِ) جِ شَکِرَة، به معنی شتر مادهٔ پرشیر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
[ شِ ] (ص نسبی) هر چیز منسوب و متعلق و مربوط به شکار. آنچه در شکار بکار رود، چون: باز شکاری، سگ شکاری، اسب شکاری، تفنگ شکاری. هر چیز منسوب و متعلق به شکار و نخجیر، مانند سگ و باز و اسب و جز آن. (ناظم الاطباء): به منبر کی رود هرگز سری کآن نیست مُنقادت شکاری کی تواند شد سگی کآن هست کهدانی. مجیرالدین بیلقانی. که اگر در اجل بود تأخیر وین شکاری بود شکارپذیر.نظامی. - شکاریان؛ اراجیل. (منتهی الارب). جوارح، جوارح طیور؛ شکاریان از مرغ. (یادداشت مؤلف). کواسب؛ شکاریان از مرغ و دد. (منتهی الارب). - باز شکاری؛ باز شکار. باز که صید و شکار کند پرندگان دیگر را: که ملکت شکاری است کو را نگیرد نه شیر درنده نه باز شکاری.دقیقی. همه ساله خندان لب جویبار به هر جای بازی شکاری شکار.فردوسی. - جانور شکاری؛ شکره. جارحه. (یادداشت مؤلف). - سگ شکاری؛ تازی. ثمثم. کلب صید. کلب معلَّم: کلاب صید؛ سگان شکاری. (یادداشت مؤلف). سگی که برای صید کردن آموخته شده باشد. تازی. (ناظم الاطباء). - شیر شکاری؛ شیر که به شکار پردازد: نیَم چندان شگرف اندر سواری که آرم پای با شیر شکاری. نظامی. - مرغ شکاری؛ جارحه. مرغان شکاری؛ جوارح. مرغی که شکار کند اعم از باز و جز آن. (یادداشت مؤلف): نیز در بیشه و در دشت همانا نبود باز را از پی مرغان شکاری شو و آی. فرخی. || شخص شکارکننده. (آنندراج). صیاد و نخجیرگر. (ناظم الاطباء). ماهر در شکار انسان و باز و جز آن. قناص. شکارچی. آنکه صید کند خواه انسان باشد خواه سگ و باز و جز آنها. ناجش. (یادداشت مؤلف). قانص. صائد. قناز. صَیود. صیاد. نجاش. (منتهی الارب) (المنجد). شکره. دد که بدان صید کنند. (یادداشت مؤلف): مسته؛ چاشنی دادن باشد چنانکه باز را و شکاریها را گوشت دهند و بدان بنوازند. (لغت فرس اسدی). اهل شکار. که شکار و صید کار دارد: ای شوخ شکاری که به فتراک تو صیدیم آهسته ترک ران که فکار است دل ما. رهی شاپوری (از آنندراج). و رجوع به شکارگر و شکارگیر و صیاد شود. || طیور گوشت خوار و حیوانات درنده و سَبُع. (ناظم الاطباء). || لایق شکار. سزاوار شکار. (یادداشت مؤلف). || جانور شکارشده. (آنندراج). صید. (مجمل اللغة). صید و نخجیر. (ناظم الاطباء). صید. قَنَص. قنیصه. شکار. آنچه صید کنند یا صید کردن خواهند از جانوران. (یادداشت مؤلف). قنیص. (منتهی الارب): این ملک مردارهای بسیار از چارپایان کشته و مردهٔ شکاریها بدان موضع ایشان فرستد تا آنجا بیفکنند و ایشان بخورند. (حدود العالم). وز کُه ری در نهاله گاه تو رانند روز شکار تو صدهزار شکاری.فرخی. هنوز پنج یکی پیش میر برده نبود از آن شکاری کز تیر میر شد کشتار.فرخی. چنین شکار مر او را رسد که روز شکار شکاری آرند او را همی ز صد فرسنگ. فرخی. از چپ و راست شکاری همی افکند به تیر تا بیفکند شکاری بی اَندازه و مر.فرخی. مانده به چنگال گرگ مرگ شکاری گرچه ترا شیر مرغزار شکار است. ناصرخسرو. سگ اگر جلد بودی و فربه یک شکاری نماندی اندر ده.سنایی. صیاد بدین سخن گزاری شد دور ز خون آن شکاری.نظامی. تا از مسافتی بعید شکاری بسیار بدانجا درآیند و بر این شیوه شکار کنند. (تاریخ جهانگشای جوینی). دلم رمیده شد و غافلم من درویش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش. حافظ. پیکان تو را به رغبت دل چون سبزهٔ تر خورد شکاری. طالب آملی (از آنندراج). درون خانه بود چون نگین سواری تو ز انتظار نسوزد چرا شکاری تو. میرزا طاهر وحید (از آنندراج). - شکاری انگیز؛ شکارانگیز. شکاری انگیزان. کسان که صیدها را از اطراف به مرکز آرند تا شاه و بزرگی شکار کند. (از یادداشت مؤلف). شکارگردان. آهوگردان. و رجوع به مادهٔ شکارانگیز شود. || تیری که بر شکاری اندازند. (آنندراج): زهی گزیده شکاری که بر جگر دارد {aشکاریی a}ز کمانخانه های ابرویت. ظهوری (از آنندراج). کمین گشاده ز هر سو هزار حکم انداز مرا شکاری توفیق بر شکار آمد. ملا شانی تکلو (از آنندراج). || قسمی تفنگ که بدان شکار کنند. || در اصطلاح قالی بافی، قالیی که مناظری از شکارگاه روی آن نقش شده باشد. (یادداشت مؤلف) (فرهنگ فارسی معین). || نوعی هواپیمای سبک و تیزپوی. || (اِخ) لقب نرسی دوم پادشاه اشکانی. (مفاتیح). رجوع به نرسی شود.
[ شِ ] (اِخ) تیره ای از ایل باصری (از ایلات خمسهٔ فارس). (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۷).

کلمات هم‌قافیه با «شکاری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید