معنی شپیلیدن
8 بازدید
[ شَ / شِ دَ ] (مص) فشردن. (برهان) (فرهنگ نظام). فشاردن. (ناظم الاطباء): عصر؛ افشردن یعنی شپیلیدن و شیره کردن انگور. (از مجمل اللغة): گلابی صفت بر جفا بگذرد که گل را شپیلند و آبش برند. امیرخسرو دهلوی (از حاشیهٔ برهان چ معین). || شیفتگی و دیوانگی کردن. (ناظم الاطباء). || صفیر زدن. (برهان). سوت زدن مثل سوت زدن هنگام کبوتر پراندن. (از فرهنگ نظام). شخلیدن. شخولیدن. شخیلیدن.
کلمات همقافیه با «شپیلیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر