معنی شوع
14 بازدید
[ شَ ] (ع مص) ژولیده موی شدن سر کسی: شَوُعَ رأسُهُ شَوْعاً. قاله ابوعمرو، و القیاس شَوِعَ کسَمِعَ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ساعتی از شب گذشتن. (از لسان العرب).[ شَ ] (ع اِ) بچهٔ دوم که در میان ایشان دیگری نزاده باشد. یقال: هذا شوع هذا و شیع هذا؛ ای ولد بعده و لم یولد بینهما شی ء. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ شَ وَ ] (ع مص) نیک سخت شدن موی سر بحدی که به خار ماند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ شَ وَ ] (ع ص) پراکنده. پریشان. (منتهی الارب). || (اِمص) سپیدی یکی از دو رخسار اسب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).(ع ص، اِ) جِ اَشْوَع و شَوْعاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به اَشْوَع و شَوْعاء شود.(ع اِ) درخت بان یا بار آن یا گیاهی است که در کوه و در زمین نرم روید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ابوعبید از اصمعی روایت کرده است که عرب درخت بان را شوع گویند و قیس بن حطیم در ذکر او مصراعی گفته. (از ترجمهٔ صیدنه). شجرالبان. حب البان. میوهٔ درخت بان. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «شوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر