معنی شوری

معنی شوری

6 بازدید
(حامص) ملوحت. پرنمکی. صفت شور. چگونگی شور. یکی از طعمهای نه گانه. نمکینی. (یادداشت مؤلف): نشایست بد در نیستان بسی ز شوری نخورد آب او هر کسی.فردوسی. هرگز نبود شکر به شوری چو نمک نه گاه شکر باشد چون باز کشک . محمودی (از فرهنگ اسدی). - امثال: نه به آن شوری شور و نه به این بی نمکی؛ در مواردی بکار رود که اعمال کسی از حد اعتدال خارج باشد. || (ص نسبی) ظاهراً شوره فروش است. (از آنندراج): آن مه شوری که شهری شد پر از غوغای او هر زمان در شور می آرد مرا سودای او. سیفی (از آنندراج). || قسمی گندم که در گناباد کارند. (از یادداشت مؤلف).
[ را ] (ع اِمص) مشورت کردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی). مشورت. (مهذب الاسماء). کنکاش. کنکاش کردن. (منتهی الارب). مشورة. (غیاث اللغات). مشورت و کنکاش. (ناظم الاطباء). مشاورت. سگالش. (یادداشت مؤلف). رایزنی. (فرهنگ فارسی معین): {/Bوَ أَمْرُهُمْ شُوری ََ بَیْنَهُمْ.۸-۱۱۴۲:۳۸/} (قرآن ۴۲/۳۸). عقل را با عقل دیگر یار کن امرهم شوری بخوان و کار کن.مولوی. || (اِ) هیأتی که برای مشورت گرد هم آیند. (فرهنگ فارسی معین). نخستین شوری در اسلام بدینسان بود که چون عمربن الخطاب را از ابولؤلؤ زخم رسید صحابه نزد او آمدند و از ولایت عهد پرسیدند. او گفت شش تن یعنی علی و عثمان و طلحه و زبیر و عبدالرحمن و سعد پس از من تا سه روز با یکدیگر شور کنند و بر یکی از این شش تن متفق شوند و مردی از انصار را با پنجاه تن بر آنان گماشت و انصاری را گفت اگر از این جماعت پنج کس بر یکی اتفاق کنند و یکی خلاف کند او را بکش و اگر چهار تن بر یکی اتفاق و دو تن اختلاف کنند آن دو تن را بکش و اگر سه تن بر کسی و سه تن دیگر بر دیگری متفق شوند پسرم عبداللََّه را حکم کن و فرموده بود عبداللََّه در شوری حاضر شود اما در انتخاب خلیفه دخالت نکند و فقط با پیش آمدن شق ثالث حکم باشد. (یادداشت مؤلف): ... فصبرت علی طول المدة و شدةالمحنة حتی اذا مضی لسبیله جعلها فی جماعة زعم انی احدهم فیاللّه و للشوری. (خطبهٔ شقشقیة). فلم یکن للشاهد ان یختار و لا للغائب ان یرد و انما الشوری للمهاجرین و الانصار. (نهج البلاغه نامهٔ شمارهٔ ۶). - اهل شوری؛ (انجیل لوقا ۲۳:۵ یکی از اجزای سنهدرین) و چنان معلوم است که بعضی از اجزای این مجلس ادعای مسیح را تصدیق نمودند و با آن مکر و حیله و جبری که بر ضد او و تابعانش فراهم کرده بودند مقاومت کردند. (قاموس کتاب مقدس). - رجال شوری؛ علی بن ابی طالب (ع)، عثمان بن عفان، طلحةبن عبیداللََّه، زبیربن العوام، عبدالرَحمن بن عوف و سعدبن ابی وقاص. (از نهج البلاغه شرح شیخ محمد عبده). - مملکت شوری؛ شوروی. روسیهٔ کمونیست با دول متحدهٔ آن. (یادداشت مؤلف). رجوع به شوروی و روسیه شود.
[ شَ را ] (ع اِ) نام گیاهی بحری که اهل مغرب آن را اسرار گویند. (فهرست مخزن الادویه). نام گیاهی بحری. (از ناظم الاطباء). گیاهی است دریائی. (منتهی الارب).
[ را ] (اِخ) یا «حمعسق». سورهٔ چهل ودومین از قرآن، مکی، و آن پنجاه وسه آیت است، پس از سورهٔ فصلت و پیش از سورهٔ زخرف است. (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «شوری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید