معنی شورانیدن

معنی شورانیدن

6 بازدید
[ دَ ] (مص) برآشوفتن. (یادداشت مؤلف). شوراندن. تحریک کردن. برانگیختن. رجوع به شوراندن شود. || برهم زدن. بهم زدن. برگرداندن. زیر و رو کردن. بهم آمیختن. چیزی را زیر و زبر کردن تا نیک ممزوج شود، چنانکه پِسْتی و سَویقی را با آب یا با شکر. مخلوط کردن. آشوردن. آشوریدن. بشورانیدن. حرکت دادن. (از یادداشت مؤلف). آمیختن کنانیدن و آمیزش فرمودن. (ناظم الاطباء): خاکستر شیخ که بتازی «درمنه» گویند در آب کنند و نیک بشورانند و یک شبانه روز بگذارند تا صافی شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). داروها بکوبند و نرم بسایند چندانکه توانند و این کوفته در آب کنند و بشورانند به آهستگی و اندک اندک. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و دیگرباره آب زیاده می کنند و می شورانند و آنچه بر سر می آید و به آب میرود به آهستگی اندر غضارهٔ دوم میگردانند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). اجداح، اجتداح، تجدیح، جدح؛ شورانیدن پِسْت را. خوض؛ آمیختن شراب را و شورانیدن. (منتهی الارب). حرث؛ شورانیدن آتش. (تاج المصادر بیهقی). الحضو؛ آتش فاشورانیدن. (المصادر زوزنی). - برشورانیدن؛ بهم زدن هر مایع آمیخته با چیزی تا خوب درآمیخته شود. - شورانیدن زمین؛ اثارة. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). شیار کردن زمین. (از منتهی الارب). شخم زدن آن. شیار کردن آن : شهر به شهر و منزل به منزل شدند [ فرعون و هامان ] تا به مصر رسیدند... و بر در مصر یک پاره زمین بود ویران بر راه بادیه فرعون آن زمین را بشورانید و آباد کرد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). || منقلب کردن: شورانیدن دل؛ دل بهم زدن. (یادداشت مؤلف). - شورانیدن خویشتن؛ برهم زدن حالت طبیعی مزاج : و بسیار مردم اولی تر آن باشد که اندر این فصل دارو [ یعنی مسهل ] نخورند و خویشتن را نشورانند و اخلاط نجنبانند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - شورانیدن منش؛ بهم زدن طبیعت. منقلب کردن حالت. دل بهم زدن. حال تهوع پدید آوردن : حب النیل... منش بشوراند. (الابنیه عن حقایق الادویة). || متموج کردن. به موج آوردن. (یادداشت مؤلف). متلاطم کردن دریا. (فرهنگ فارسی معین): و آن بادها که دریا بشوراند و درخت برکند و گیاه تباه کند و آب سرد کند. (التفهیم). || مشوش کردن. (یادداشت مؤلف). پریشان فرمودن. (آنندراج). پریشان کردن. آشفته کردن : ابن المقفع را در سرای خالی بنشاندند چنانک هیچ چیز نبایستش و کس خاطرش نشورانید و او مشق همی کرد و همی نوشت [ نقیضهٔ قرآن را ] . (مجمل التواریخ). بهر شهری فرستاد آن درم را بشورانید از آن شاه عجم را.نظامی. - شورانیدن خواب بر کسی؛ بیدار کردن وی : که چشم نازنین در خواب ناز است مشوران خواب بر وی شب دراز است. آصف جعفر. || برانگیختن. برهم زدن. آشوفتن. به آشوب واداشتن. به آشوب کشاندن : عبدوس را بخواند... و گفت ما را این بدرگ [ غازی ] بهیچ کار نیاید که بدنام شد بدینچه کرد و عالمی را شورانیدن از بهر یک تن کز وی چنین خیانتی ظاهر گشت محال است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۵). || برانگیختن مردم را. ایجاد فتنه و آشوب کردن. (فرهنگ فارسی معین). به انقلاب داشتن. (یادداشت مؤلف): بعد از آن بنگرند که این ترکمانان چه کنند اگر آرمیده باشند و مجاملتی در میان می آرند خود یکچندی بباشند و ایشان را نشورانند. (تاریخ بیهقی). اگر حالی باشد دیگرگون تا این مرد [ سوری ] بدست مخالفان نیاید که جهان بر من بشورانند. (تاریخ بیهقی). || غسل دادن. (ناظم الاطباء). شوراندن. درشورانیدن : از راههای دور، رایان و براهمه بیایند و خود را در آن آب [ رود گنگ ] شورانند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۴). - درشورانیدن؛ شورانیدن. شوراندن. غسل دادن: تصیؤ؛ درشورانیدن سر را به شستن چنانکه چرک از وی پاک نشود. (منتهی الارب). تصیئة. (منتهی الارب). || استعمال سلاح. بکار بردن آلت و ابزار جنگ : مردی جلد و کاری و سوار نیک و به شورانیدن همهٔ سلاحها استاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۷۲). و ریشهٔ همین کلمه است در لغت مرکب سلحشور. و رجوع به سلحشور شود. || آلوده کردن. || دیوانه کردن. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «شورانیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید