معنی شوب
9 بازدید
(اِ) دستار. مندیل. (برهان) (آنندراج). دستار. شبوب و شکوب نیز گفته اند. (سروری). دستار. (فرهنگ جهانگیری). روپاک. عمامه. (یادداشت مؤلف): سر برهنه که تا نهد به سرم شوب دربستهٔ چو خرمن خویش.سوزنی. || دستمال و رومال. (ناظم الاطباء).(نف مرخم) شوینده. (ناظم الاطباء). رجوع به شوینده شود.[ شَ ] (ع اِ) شوربا و قولهم: ما له شوب و لا روب؛ یعنی نیست او را شوربایی و نه شیری. (منتهی الارب). ما له شوب و لا روب؛ نیست او را مرقی و نه شیری. (از اقرب الموارد). و اقرب الموارد این مثل را بعد از معنای عسل آورده است، اما مهذب الاسماء «ما له شوب و لا روب» را چنین ترجمه نموده است: نیست او را نه انگبینی و نه شیری. و لسان العرب شوب را شیر و روب را عسل معنی کرده است. || شهد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). انگبین. (مهذب الاسماء). عسل. (یادداشت مؤلف). || پاره از خمیر. || آب یا شیر که به چیزی آمیزند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شیرهٔ گوشت. (ناظم الاطباء).[ شَ ] (ع مص) آمیختن. (منتهی الارب). شیاب. (از اقرب الموارد). آمیختن. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (دهار). آمیختگی. (یادداشت مؤلف). || بعضی از نحویون آن را در حرکات اصطلاح کرده است که: اما فتحهٔ مشوب به کسر، آن فتحهٔ قبل از اماله است مانند فتحهٔ «ع» عابد و عارف زیرا معانی اماله مشوب کردن فتحه به کسره و میل دادن الف به یاء است. (از ذیل اقرب الموارد از لسان العرب). || خلط کردن میان فعل و قول، و فی المثل: هو یشوب و یروب؛ در حق شخصی گویند که میان فعل و قول خلط کند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). لا شوب و لا روب؛ کنایه از عدم خلط و غش در خرید و فروش است، یا آنکه کنایه از مبری بودن از عیب در کالای مورد معامله است. (از ذیل اقرب الموارد از لسان العرب). || نرم راندن. (منتهی الارب). || خیانت کردن و فریب دادن کسی را. (از ذیل اقرب الموارد از لسان العرب). || دفاع کردن از کسی. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «شوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر