معنی شهی

معنی شهی

42 بازدید
[ شَ ] (ص نسبی) مخفف شاهی، منسوب بشاه. || (حامص) پادشاهی. (برهان). سلطنت و شاهی. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (آنندراج). پادشاهی. (غیاث) (رشیدی) (یادداشت مؤلف) (جهانگیری). شاهنشهی. (یادداشت مؤلف): بدو گفت بی تو نخواهم مهی نه اورنگ و نه تاج و طوق شهی.فردوسی. شهی گرچه یک روز باشد خوش است. اسدی. بیزار گردند از شهی شاهان اگر بوئی برند زآن باده ها که عاشقان در مجلس خاقان خورند. مولوی (از آنندراج). بجز غلامی دلدار خویش سعدی را ز کار و بار جهان گر شهی است عار آید. سعدی. گل را دیدم نشسته بر تخت شهی.حافظ. || دامادی، چه داماد را نیز شه گویند. (برهان). دامادی. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (آنندراج) (غیاث). شاهی. شه و شاه بمعنی داماد. (جهانگیری): بنیاد نشاط عالم افکند بهر شهی خجسته فرزند. امیرخسرو (از انجمن آرا). که ما را عیش آماده ست امروز شهیّ این دو شه زاده ست امروز. امیرخسرو (از انجمن آرا). || (ص) هر چیز شیرین عموماً و حلوایی که از نشاسته و تخم مرغ پزند خصوصاً. (از برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج) (از غیاث) (از جهانگیری). هر چیز شیرین. (غیاث). || خوش و خرم. (برهان) (ناظم الاطباء). در تمام معانی رجوع به شاه و شاهی شود.
[ شَ هی ی ] (ع ص) مرد خواهان و آزمند. (منتهی الارب). شهوان. یقال: رجل شهی؛ ای شهوان. (اقرب الموارد). رجوع به شهوان شود. || لذیذ. (از اقرب الموارد): شی ء شهی؛ چیز لذیذ. (از اقرب الموارد). - شی ء غری شهی؛ چیزی که چشم به دیدن وی مشتاق است. (ناظم الاطباء). || مرغوب. (منتهی الارب). مشتهی. (اقرب الموارد). - طعام شهی؛ طعام مرغوب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ شَ هی ی / هی ] (از ع، ص) خوش مزه. خواهش زای. خواهش انگیز. مشهی. مرغوب. آرزوانگیز. (یادداشت مؤلف) (ناظم الاطباء). مطبوع و دل انگیز و شیرین : هزار بار ز عنبر شهی تر است به خُلق هزار بار ز آهن قویتر است به باس. منوچهری. وگر جودش گذر گیرد بسوی مکه و بطحا شهی و شهد گرداند کشنده شحم در حنظل. ازرقی (از انجمن آرا). تا ببینم این صدا آواز کیست که ندانی بس لطیف و بس شهی است. مولوی. نیک و بد را مهربان و مستقر بهتر از مادر شهی تر از پدر.مولوی. - شهد شهی؛ آرزوانگیز. (یادداشت مؤلف): تا بتلخی نبود شهد شهی همچو شرنگ تا بخوشی نبود صبر سقوطر چو شکر. فرخی. بر همه نیکوان شهر شهی نیست با دو لبانْت شهد شهی. ؟ (از رادویانی). || اشتها و آرزو کرده شده. (از انجمن آرا). آرزوخواه. (یادداشت مؤلف).
[ ] (اِخ) شعبه ای از هفت لنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۷۳). جزء طایفهٔ هفت لنگ از بختیاری ایران است. طایفهٔ مزبور از شعب ایل دورکی و خود نیز دارای دو شعبه است: ایهاوند و کورکور. (یادداشت مؤلف).
[ شَ ] (اِخ) دهی از دهستان سردشت است که در بخش سردشت شهرستان دزفول واقع است و ۱۱۵۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).

کلمات هم‌قافیه با «شهی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید