معنی شهریاری
6 بازدید
[ شَ ] (ص نسبی) منسوب به شهریار. رجوع به شهریار شود. || (حامص مرکب) حکمرانی. سلطنت. فرمانروایی و پادشاهی. حکومت. (ناظم الاطباء): چو یزدان همی شهریاری فزود ز من در جهان یادگاری نمود.فردوسی. نه بی تخت شاهی بود دین بپای نه بی دین بود شهریاری بجای.فردوسی. منم گفت با فرهٔ ایزدی همم شهریاری و هم بخردی.فردوسی. از درگه شهنشه مسعود باسعادت زیبا بپادشاهی دانا بشهریاری.منوچهری. برآوردی مرا از شهریاری کنون خواهی که از جانم برآری.نظامی. - شهریاری دادن؛ به شهریاری یا فرمانروایی ناحیه ای گماشتن : ترا بر سپه کامگاری دهم به هندوستان شهریاری دهم.فردوسی. - شهریاری کردن؛ فرمانروایی کردن. سلطنت کردن : چرا رومیان شهریاری کنند بدشت سواران سواری کنند.فردوسی. || (اِ مرکب) مملکت. (ناظم الاطباء): خداوند ما نوح فرخ نژاد که بر شهریاری بگسترد داد.ابوشکور.[ شَ ] (اِ) نام ملینی است که لکلرک در ترجمهٔ ابن البیطار در شرح حمارالوحش آورده است ولی گمان میکنم این کلمه، شب یاره باشد و به غلط شهریار خوانده است. (یادداشت مؤلف).[ شَ ] (اِخ) دهی از دهستانهای رامهرمز شهرستان اهواز است و از ۱۵ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود ۴۰۰۰ تن است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).[ شَ ] (اِخ) مؤلف لباب الالباب نویسد: از افاضل خراسان... و قصائد و مقطعات او مشهور نیست اما رباعیات او که از لطف طبع نشان دارد در اطراف جهان سایر است و در نزهةالمجالس نیز یک رباعی از او آمده است. (لباب الالباب چ سعید نفیسی ج ۲ ص ۴۷۹، ۷۸۸).
کلمات همقافیه با «شهریاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر