معنی شهردار
6 بازدید
[ شَ ] (نف مرکب، اِ مرکب) شهردارنده. نگهدارندهٔ شهر. نگهبان بلد. (فرهنگ فارسی معین). حافظ نظم کشور. متقدمان این کلمه را از صفات سلطان می شمرده اند همچون شهرگیر و جز آن : گردن هر مرکبی چون گردن قمری به طوق از کمند شهریار شهرگیر شهردار.فرخی. || صیاد. کسی که صید طیور میکند. (ناظم الاطباء). || رئیس بلدیه. رئیس شهرداری. مسؤول ادارهٔ امور شهری. رجوع به شهرداری شود.[ شَ ] (اِخ) نامی یا لقبی ایرانی. (یادداشت مؤلف). رجوع به احمدبن محمدبن احمدبن شهردار المعلم الاصبهانی شود.[ شَ ] (اِخ) ابن شیرویه. مؤلف کتاب فردوس الاعلی و زین الائمه عبدالسلام بن محمدبن علی الخوارزمی الفردوسی بسبب روایت این کتاب معروف بفردوس شده و صاعدبن یوسف خوارزمی از عبدالسلام مذکور روایت کرده است. (یادداشت مؤلف). ابومنصور شهرداربن شیرویهٔ همدانی محدث دیلمی الاصل. نسبش به ضحاک بن فیروز صحابی رسد. او راست: مسندالفردوس در حدیث. (از اعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۱۸). حاجی خلیفه او را ملقب به حافظ و گردآورندهٔ اسانید مسند الفردوس دانسته که در ۴ جلد بوده است. و وفات او را به سال ۵۵۸ هـ . ق. یاد کرده است. رجوع به کشف الظنون شود.
کلمات همقافیه با «شهردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر