معنی شنگی
6 بازدید
[ شَ ] (حامص) خوشدلی. شادی : برداشت رباب [ معشوقه ] از سر شنگی و پس آنگه بنواخت و از جمله نواها بدرآمد.سوزنی. چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست چو زلف پرشکنش حلقهٔ فرنگی نیست. سعدی. این دلبری و شنگی بی موجبی نباشد وین سرکشی و شوخی باز از کجاست گوئی. فخر بناکتی. - شنگی کردن؛ شاهدی و شوخی و ظرافت کردن : شنگی کن و سنگی زن بر شیشهٔ عقل ایرا می چون پری از شیشه دیدار نمود اینک . خاقانی.
کلمات همقافیه با «شنگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر