معنی شنواندن
7 بازدید
[ شَ / شِ نَ وا دَ ] (مص) شنوانیدن. به گوش رسانیدن. مطلبی را به سمع کسی رساندن. اسماع. (فرهنگ فارسی معین): بر پای دار دعوت مردم را بسوی امیرالمؤمنین در منبرهای مملکت خود در حالتی که بشنوانی به ایشان دعوت را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۴). و اگر او را چیزی شنوانند یا شنوانیده اند یا معاینه بدو نمایند که از آن دل وی را مشغول گردانند شخص امیر ماضی را در پیش دل و چشم نهد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۳). فرمان آمد که یا ابراهیم از تو خواندن و از من شنواندن. (قصص الانبیاء ص ۵۳). پس بیش مشنوان سخن باطل کسی کز شارسان علم سوی روستا شده ست. ناصرخسرو. || وادار به شنیدن کردن. (فرهنگ فارسی معین): رضا و طاعت او جوی و هرکه را بینی همی همین شنوان و همی همین فرمای. فرخی. او گفت به شما گفتم، دیگر چه میخواهید بشنوانم. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۱۴۶).
کلمات همقافیه با «شنواندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر