معنی شناق
8 بازدید
[ شِ ] (ع اِ) سربند مشک از دوال و رشته و مانند آن. (منتهی الارب). بند سر مشک و گویند آن رسن که مشک را بدان درآویزند. ج، شُنُق. (از مهذب الاسماء). || زه کمان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || درازی سر. (از اقرب الموارد). || (ص) دراز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). واحد و جمع و مذکر و مؤنث در آن یکسان است. (از اقرب الموارد).[ شِ ] (ع مص) آمیختن مال کسی را به مال خود. (منتهی الارب). مشانقة. آمیختن مال کسی را به مال خویشتن. (از اقرب الموارد).[ شِ ] (ع مص) گرفتن چیزی را از شَنَق و منه الحدیث: لا شناقَ؛ ای لایؤخذ من الشَنَق حتی یتم. (منتهی الارب). گرفتن چیزی را از شَنَق. (از اقرب الموارد). رجوع به شَنَق شود.[ شَ ] (ع ص) دراز و طویل. مذکر و مؤنث و واحد و جمع در وی یکسان است. (از ناظم الاطباء). و رجوع به شِناق شود.
کلمات همقافیه با «شناق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر