معنی شناسنده
7 بازدید
[ شِ سَ دَ / دِ ] (نف) آنکه شناسد. شناسا. خبیر. آشنا به... . خبردار. دانای نهان و آشکار. (یادداشت مؤلف). آنکه چیزی یا کسی را بشناسد. واقف. آگاه. مطلع. عَریف. عارف. (منتهی الارب): نخستین بنام خدای جهان شناسندهٔ آشکار و نهان.دقیقی. چو این هر سه یابی خرد بایدت شناسندهٔ نیک و بد بایدت.فردوسی. پذیرفتم این از خدای جهان شناسندهٔ آشکار و نهان.فردوسی. به ایران اگر نیز جز تو کس است شناسندهٔ آسمان او بس است.فردوسی. شناسندهٔ حرف نه تخت نیل حساب فلک راند بر تخت و میل.نظامی. آن شناسندگان که دانندش غار بهرام گور خوانندش.نظامی. از این طایفه بهره کسی میتواند گرفت که شناسندهٔ اوقات و احوال ایشان باشد. (انیس الطالبین ص ۱۷۷). || طبیب. شناسندهٔ تب : تب مرگ چون قصد مردم کند علاج از شناسنده پی گم کند.نظامی.
کلمات همقافیه با «شناسنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر