معنی شناخت
7 بازدید
[ شِ ] (مص مرخم، اِمص) اسم مصدر از شناختن. عرفان. معرفت. شناسایی. عرفه. علم. شناختن. (ناظم الاطباء). عرفه. (منتهی الارب): اندر شناخت راه حق تعالی. (منتخب قابوسنامه ص ۱۰). آنکه خود را شناخت نتواند آفریننده را کجا داند.ناصرخسرو. اندر آنکه بر طبیعت واجب است که بشناسد که هر بیماری کدام بیماری است و یاد کردن شناخت آن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و در معرفت کارها و شناخت مناظم آن رأی ثاقب و فکرت صایب روزی کرد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۲۹). و گفت چندان یادش کردم که جمله خلقان یادش کردند تا به جایی که یادکرد من یادکرد او شد، پس شناخت او تاختن آورد و مرا نیست کرد، دگرباره تاختن آورد و مرا زنده کرد. (تذکرةالاولیاء عطار). گفت کاشکی که خلق به شناخت خود توانندی رسید که معرفت ایشان را در شناخت خود تمام بودی. (تذکرةالاولیاء عطار). و گفت علامت شناخت حق گریختن از خلق باشد و خاموش بودن در معرفت او. (تذکرةالاولیاء عطار). اگر با وجود این مقدار شناخت، خواطر ایشان را بیرون این صحبت بطرفی بررفتی... حضرت خواجه مؤاخذه میکردند. (بخاری). - اهل شناخت؛ عارف. (یادداشت مؤلف). صاحب معرفت. اهل معرفت : نه هر سخن که بداند بگوید اهل شناخت به سِرّ شاه سر خویشتن نشاید باخت. سعدی. و رجوع به اهل شود. - شناخت حجت؛ عُرْقوب. (منتهی الارب). - شناخت یار؛ شناسایی دوست و اقرار و اعتراف دوست. (ناظم الاطباء). - کیهان شناخت؛ شناسایی کیهان. معرفت کیهان و می توان بجای «شناسی» در آخر ترکیبات حیوان شناسی و گیاه شناسی این کلمه را به کار برد. (یادداشت مؤلف). - ناشناخت؛ عدم معرفت. کمی اطلاع یا بی اطلاعی : آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت.مولوی. || عهد. (از منتهی الارب): دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت. سعدی. || (ن مف مرخم) شناخته. شناخته شده. - ناشناخت؛ ناشناخته. گمنام. مجهول : و آن را که بر مراد جهان نیست دسترس در زادبوم خویش غریب است و ناشناخت. سعدی. - || در لباس مبدل. بصورت و هیأتی که شناخته نشود: یکی از ملوک عرب به ناشناخت بیرون آمدی. (گلستان سعدی). رجوع به شناختن شود.
کلمات همقافیه با «شناخت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خت» برای سرودن شعر