معنی شمش
16 بازدید
[ شُ / شِ ] (اِ) طلا و نقرهٔ گداخته و در ناوچهٔ آهنین ریخته که شفشه نیز گویند. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از برهان). خفچه. سوفچه. سبیکه. شوش. شوشه. اسروع. (یادداشت مؤلف). قطعهٔ فلزی که هنوز چیزی با آن ساخته نشده و معمولاً به شکل میلهٔ دراز یا مکعب است. (لغات فرهنگستان): آنچه از شمش قطع شده به جهت عباسی و پنج شاهی پهن می نمایند. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۲۲). رجوع به مترادفات کلمه شود. - شمش زر؛ شمشهٔ زر. شوشهٔ طلا. (یادداشت مؤلف): بر میانشان حلقهٔ بند کمرها شمش زر زیر ران با ساز زرین مرکبان راهوار. فرخی (دیوان ص ۵۸). - شمش نقره؛ شوشهٔ نقره. شفشهٔ نقره. (یادداشت مؤلف).[ شَ مَ ] (اِخ) رب النوع آفتاب که معبد محتشمی داشته مشتمل بر سیصد تالار و اتاق. (از ایران باستان ج ۱ ص ۵۴): پس در حقیقت مغان عهد ساسانی... مهر را ستایش می کرده اند و این مهر همان میثرا است که در یشت های عتیق ذکر شده است و همان است که بابلیان آنرا با شمش، خدای آفتاب خودشان یکی دانسته اند. (از ایران در زمان ساسانیان ص ۱۶۵). [ در زبان کاسی قفقازی ] سر که همان شمش بابلی است. (تاریخ کرد ص ۳۸). آن کس که این نقوش و این لوح را محو کرد به نفرین و لعنت آنو و آنوتوم... و شمش... گرفتار بود. (تاریخ کرد ص ۲۵). تا ردونی پسر ایکی که کتیبه ای به زبان و خط گادی دارد از خدایان بابل شمش و اداد یاری می طلبد. (تاریخ کرد ص ۲۷).
کلمات همقافیه با «شمش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مش» برای سرودن شعر