معنی شمرده
8 بازدید
[ شِ / شُ مَ / مُ دَ / دِ ] (ن مف / نف) تعدادشده. حساب شده و در حساب آمده. (ناظم الاطباء). مخفف شمارده که بمعنی شمار کرده و معدود است. (آنندراج). معدود. (دهار). - دم شمرده؛ معدود. نفس قابل شمارش : تو سالیانها خفتی و آنکه بر تو شمرد دم شمردهٔ تو یک نفس زدن نغنود. ناصرخسرو. - سرای شمرده؛ خانه ای که در آن خراج را جمع آوری می کردند: آن سرای که خراج اندر او ستانند آنرا سرای شمرده نام کردند. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). رجوع به شمره، سمره و شمرج شود. - ناشمرده؛ شمارش نشده. بیمر. بیحساب. سنجیده نشده : همان کنجد ناشمرده فشاند کزین بیش خواهم سپه بر تو راند.نظامی. || محسوب. در شمار آمده. حساب شده. (یادداشت مؤلف). || متعدد. (فرهنگ لغات ولف): ز زر و زبرجد نثاری گران شمرده ز هر گونه ای گوهران.فردوسی. که افراسیاب آمد و صدهزار گزیده ز ترکان شمرده سوار.فردوسی. || روشن. واضح. آشکار: شمرده گفتن؛ واضح گفتن. شمرده حرف میزند؛ روشن حرف میزند. (یادداشت مؤلف). - شمرده خواندن؛ پیدا خواندن. هموار خواندن. آرمیده خواندن. ترتیل. (یادداشت مؤلف). کلمات را کامل و غیر شکسته خواندن به تأنی. || حزم. احتیاط. (آنندراج). - شمرده خوردن ساغر؛ با حزم و احتیاط خوردن شراب. حساب شده و به اندازه خوردن : در روز ابر باید ساغر شمرده خوردن یعنی بود برابر با قطره های باران. ابوطالب کلیم (از آنندراج). - شمرده زدن قدم؛ با احتیاط گام برداشتن. (از آنندراج): قدم شمرده زند حسن در قلمرو خط چو عاملی که بپای حساب می آید.صائب. - شمرده زدن نفس؛ با حزم و احتیاط نفس زدن. (از آنندراج): نفس شمرده زن ای بلبل نواپرداز که رنگ گل به نسیم بهار برخیزد.صائب. نفس شمرده زدن ذکر اهل عرفان است. صائب. - گریهٔ شمرده؛ گریه ای که از روی حزم و احتیاط باشد. (از آنندراج): از گریهٔ شمردهٔ من شد جهان خراب ای وای اگر به آبله ای نیشتر زنم. صائب (از آنندراج). || تمام. کامل. آزگار. معین. (یادداشت مؤلف): سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان داند که بدان خون نبود مرد گرفتار. منوچهری. عمر شمرده را فدای طاعت و بندگی او کردند. (بهاءالدین ولد).
کلمات همقافیه با «شمرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر