معنی شم
5 بازدید
[ شَ ] (اِ) خوف. ترس. بیم. || دُم. ذنب. دنبال. || فریب. مکر. حیله. نیرنگ. دغا. || دوری. (ناظم الاطباء). نفرت و دوری. (فرهنگ جهانگیری). || مسافت. || کاروانسرا. خانه ای که در آن از مسافران پذیرایی می کنند. (ناظم الاطباء). || خانهٔ زیرزمینی. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). || جای باش ستور. (ناظم الاطباء). || ناخن. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ فارسی معین): چون شاه بگیرد به کف اندر شمشیر از بیم بیفکند ز کفها شم شیر.عسجدی. || (اِمص) آشفته شدن. (فرهنگ فارسی معین). آشفتگی. || فرار. گریز. هزیمت. (از ناظم الاطباء). رمیده شدن. (فرهنگ فارسی معین). رمیدگی. || (ص) شمیده. ترسیده. هراسیده. || آشفته. سرگشته. پریشان. حیران و همیشه به طور ترکیب استعمال میشود. (ناظم الاطباء).[ شُ ] (اِ) چاروق و پای افزاری که زیر آن از چرم و بالای آن از ریسمان بود. (ناظم الاطباء) (از برهان) (از فرهنگ جهانگیری): که را بنده کو بار مردم کشد گهی شم کشد گه بریشم کشد.نظامی.[ شُ ] (ص) مخفف شوم. شوم. بدیمن. منحوس. (ناظم الاطباء).[ شَ م م ] (ع اِمص، اِ) حس بینی که درک بویها بدان است. (از اقرب الموارد). یکی از حواس پنجگانه که عمل درک بوها از آن صادر میشود. (ناظم الاطباء). حس شامه و آن در فارسی غالباً به تخفیف میم تلفظ شود مگر در حال اضافه، مانند شر و سل و بر و جز آن. (یادداشت مؤلف): گفتم که نفس حسیه را پنج حاسه چیست گفتا که لمس و ذوق و شم و سمع با بصر. ناصرخسرو. ورنه مشک و پشک پیش اخشمی هر دو یکسان است چون نبود شمی. مولوی. || ادراک. اندریافت: «فلان شم سیاسی دارد». (فرهنگ فارسی معین). - شم قضائی و یا سیاسی و غیره داشتن؛ در امور قضائی و سیاسی سخت متبحر و صاحبنظر بودن. درک رموز و دقایق و نکات پیچیدهٔ آن امور کردن. (یادداشت مؤلف). || بو. بوی. بوی خوش. رایحه. (فرهنگ فارسی معین) (یادداشت مؤلف): رنگِ رخ لاله را از نَد و عود است خال شمعِ گل زرد را از می و مشک است شم. منوچهری. مه و مشکند مهان کهتر چیست که نه از مه ضو و نز مشک شم است. خاقانی. از جگر جیش خان جوش زند جوی خون عطسهٔ خونین دهد بینی شیران ز شم. خاقانی. - شم یافتن؛ بو بردن به چیزی. درک چیزی : از خویشتن آزاد زی از هر بلایی شاد زی هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شم. سنایی.[ شَ م م ] (ع مص) بوییدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شَمیم. شِمّیمی ََ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). شم ریحان و جز آن؛ گرفت بوی آن به حاسه و شم. (از اقرب الموارد). رجوع بهمین مصادر کلمه شود. || تکبر کردن. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). || آزموده شدن و فعل آن مجهول آید. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).[ شُ م م ] (ع ص، اِ) جِ اَشَمّ و شَمّاء. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به اشم و شماء شود.[ شَ ] (اِخ) نام پادشاه کابل جد گرشاسب. (مزدیسنا و ادب پارسی ص ۴۱۷): ز شم زآن سپس اثرط آمد پدید و زین هر دو شاهی به اثرط رسید. اسدی (ایضاً).
کلمات همقافیه با «شم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شم» برای سرودن شعر