معنی شلک
10 بازدید
[ شَ ] (اِ) زلو. علق. (ناظم الاطباء). زالو. (یادداشت مؤلف). زالو را گویند که از عضو خون بمکد. (آنندراج) (انجمن آرا) (از برهان). شلوک. زلو. دیوچه. (از فرهنگ جهانگیری): درازپای چو لکلک سیاه چرده چو شلک ورا نه مال و نه ملک و ورا نه خویش و تبار. سوزنی (از فرهنگ جهانگیری). رجوع به زالو و زلو شود.[ شِ ] (اِ) گل سیاه تیره چسبنده که چون پای در آن بند شود بدشواری برآید. (از فرهنگ اوبهی) (ناظم الاطباء) (برهان) (از فرهنگ جهانگیری). گل بود سیاه دوسنده و گیرنده. (لغت فرس اسدی). گل تیرهٔ سیاه را گویند که چسبنده باشد. شل و گل مرادف یکدیگرند و در فارسی شل را مضموم نیز استعمال کنند و آن گلی است سخت نگردیده و شل است، یعنی نرم است و سست است. (انجمن آرا) (آنندراج).[ شَ لَ ] (اِ) درخت جوان. || شلیک و درکردن توپ. (ناظم الاطباء).[ شِ لْ لَ ] (اِ) آواز چند بندوق که یکبارگی سر دهند و این ترکی است. (آنندراج) (از غیاث): شلک رعد شد و برق در آتش بازی است سایه با آن نسق و ساقی بستان ابر است. زکی ندیم (از آنندراج). رجوع به شلیک شود.
کلمات همقافیه با «شلک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لک» برای سرودن شعر