معنی شقح
8 بازدید
[ شَ ] (ع مص) شکستن چیزی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). معرب از شکستن. - امثال: لاشقحنک شقح الجوز بالجندل. (یادداشت مؤلف). || برداشتن سگ پای خود را تا بول کند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || درآوردن مغز از داخل پوست گردو. || زشت شدن: قبح الرجل و شقح؛ اتباع، و قیل معناهما واحد. || زشت گردانیدن: شقح اللََّه فلاناً؛ قبحه. (از اقرب الموارد).[ شَ / شُ ] (ع اِمص) قبحاً و شقحاً؛ زشتی باد بر او. (ناظم الاطباء). هر دو به یک معنی یا از اتباع است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). قبح. قباحت. شقاحت. (یادداشت مؤلف).[ شِ ] (ع اِ) شقح الکلب؛ کون سگ و کنج دهان آن. ج، اشقاح الکلاب. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شقح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قح» برای سرودن شعر