معنی شفشه
6 بازدید
[ شَ / شِ / شُ شَ / شِ ] (اِ) شوشهٔ طلا و نقرهٔ گداخته در ناوچهٔ آهنین ریخته. (از برهان) (ناظم الاطباء). شوشهٔ طلا و نقره. (فرهنگ فارسی معین). شوشهٔ زر؛ در فرهنگ رشیدی به فتح اول آمده ولی چون مرادف و مبدل شوشه است مضموم اولی است و آنرا شوشه و شیوشه نیز گفته اند و در میان عوام به شمشه مشهور است و سبیکه معرب آن است. (از انجمن آرا) (آنندراج): پروین گهر قبضهٔ شمشیر مهنّد جدی چو به گرد اندر یک شفشهٔ عسجد. منوچهری. کُه سیم را شفشهٔ زر کند سمن خیری و سرو چنبر کند.اسدی. یکی خانه دیدند از لاژورد برآورده از شفشهٔ زرّ زرد.اسدی. چو زلف بتان شفشه ها تافته سراسر به یاقوت و زر بافته.اسدی. شدش موی کافوری از مشک پر چو بر شفشهٔ سیم خوشاب در.اسدی. بساطش سراسر زبرجدنگار همه شفشهٔ زر بدش پود و تار.اسدی. تو گفتی ز بگداخته زرّکار هوا شفشه سازد همی صدهزار.اسدی. کنند رویم همرنگ برگ زر به خزان چو شفشهٔ زرم اندر هوا بپیچانند. مسعودسعد (از انجمن آرا). شود چو دیبه چین باغها ز ابر بهار شود چو شفشهٔ زر شاخها ز باد خزان. مسعودسعد. پیش مسند سلطان طارمی زده و الواع و عضادات آن به مسامیر و شفشه های زر استوار کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۴). از شفشه های زر و یاقوتهای بهرمان و عقایل در و مرجان. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۷). شفشه های زر از قدود بدود و اجسام اصنام و ابدان اوثان فرومی ریختند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۹). || رشته. نخ. تار زرین. (فرهنگ ولف) (فرهنگ لغات شاهنامه): بر او بافته شفشهٔ سیم و زر به شفشه درون نابسوده گهر.فردوسی. همان شفشهٔ زر بر او بافته به گوهر سر رشته برتافته.فردوسی. || چوبی که حلاجان پنبه را بدان زنند و گردآوری کنند. (ناظم الاطباء) (برهان). مِطْرَقَه. (السامی فی الاسامی). چوب پنبه زن. (مهذب الاسماء). || شاخهٔ درخت بسیار نازک و راست و هموار. || موی چندی از کاکل و زلف که بر روی افتاده باشد. (از برهان) (ناظم الاطباء). || تیری که نساجان به دور آن تارهای جامه را پیچند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شفشه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شه» برای سرودن شعر