معنی شفا
5 بازدید
[ شَ ] (ص، اِ) روا و مشروع و جایز. و هر چیز جایز و روا و مشروع. (ناظم الاطباء).[ شِ / شَ ] (از ع، اِمص) شفاء. تندرستی و بهبود از مرض. (ناظم الاطباء). بهبود. برء از مرض. بِلّ. (در فارسی بیشتر به فتح شین تلفظ کنند). (یادداشت مؤلف): آنها که به تقریر جهان داور ما را از درد جهالت بنکوهند و شفایند. ناصرخسرو. بر ره دین رو که سوی عاقلان علت نادانی را دین شفاست.ناصرخسرو. جز درد و رنج هیچ نگردید حاصلم زآن کس که سوی او به امید شفا شدم. ناصرخسرو. چگونه آنرا سبب شفا شمرد. (کلیله و دمنه). چون خوره در دندان جای گرفت از درد او شفا نباشد مگر به قلع. (کلیله و دمنه). خاقانیا نجات مخواه و شفا ببین کآرد شفات علت و زاید نجات بیم.خاقانی. ذوق تو بود عارضهٔ احمقی از خصم احسنت زهی زهر که تریاق شفایی.خاقانی. باد چو باد عیسوی گرد سم براق او از پی چشم درد جان شاف شفای ایزدی. خاقانی. تب لرزه یافت پیکر خاک از فراق او هم مرقد مقدس او شد شفای خاک.خاقانی. در دین شفای علت عالم برای خلق زین حق شفیع زلت آدم پی جنان.خاقانی. دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت . حافظ. - امثال: آن قدر نبود (آن قدر نداد) که کور بگوید شفا. (از امثال و حکم دهخدا). شفا بایدت داوری تلخ نوش. (امثال و حکم دهخدا). شفا ته پیاله است (در ته پیاله است). (امثال و حکم دهخدا). - شفاپذیر؛ بهبودپذیر. قابل علاج. معالجه پذیر. صحت پذیر. (از یادداشت مؤلف). - شفاجوی؛ که در جستجوی شفا و بهبود است. که در طلب علاج و شفای درد و مرض باشد: عقل شفاجوی و طبیبش تویی ماه سفرساز و غریبش تویی.نظامی. و رجوع به مادهٔ شفا جستن شود. - شفا خواستن؛ شفا جستن. (از یادداشت مؤلف). استشفاء. (المصادر زوزنی) (منتهی الارب). - شفا کردن؛ شفا دادن. شفا بخشیدن : چه شود گر دل بیمار مرا شاه جهان از شراب لب جانبخش شفایی بکند. اسیری لاهیجی (از آنندراج). || دواء. علاج. (یادداشت مؤلف). - دارالشفاء؛ بیمارستان. (ناظم الاطباء). و رجوع به دارالشفاء در حرف دال شود. || (اِخ) نام کتابی از ابوعلی سینا جامع همهٔ علوم معقول مانند منطق و حکمت و طب. (ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات).[ شُ / شِ ] (اِ) ترکش و تیردان. || جعبه. (ناظم الاطباء).[ شَ ] (ع اِ) بقیهٔ هلاک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آخر عمر. (غیاث اللغات) (آنندراج). || کرانهٔ هر چیز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کران. (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ۶۱). کناره. کنار. لب. دم. حَرْف. (یادداشت مؤلف). کرانهٔ رود. (دهار). کنار و طرف هر چیز. (غیاث اللغات) (آنندراج). کناره. ج، اشفاء. (مهذب الاسماء). || گوشه. ج، اشفاء، شُفیّ، شِفیّ. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - شفاجُرُف؛ کنارهٔ وادی و آبگیر و تالاب. (ناظم الاطباء). لب وادی. (یادداشت مؤلف). لب و کنارهٔ وادی و آبگیر، چه، شفا بمعنی کناره و طرف و جُرُف به معنی وادی و تالاب و آبگیر است. (از غیاث اللغات) (از آنندراج): رو کاین شفا شفاجرف است از سبق مرا آنرا شفا مخوان که شقاییست بس عظیم. خاقانی. {/Bعَلی ََ شَفََا حُفْرَةٍ مِنَ اَلنََّارِ؛۲۵-۲۹۳:۱۰۳/} بر کنارهٔ مغاکی از آتش. (قرآن ۳/۱۰۳). علی شفاجُرُفٍ هار؛ بر کنار گذرگاه سیل خالی شده. (قرآن ۹/۱۰۹). || اندک. (ناظم الاطباء). اندکی، برای مرد هنگام مرگ، برای ماه هنگام محاق گویند: مابقی منه الا شفاً؛ و کذلک للشمس عند غروبها. (ناظم الاطباء).[ شَ ] (ع مص) فروشدن آفتاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شفا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فا» برای سرودن شعر