معنی شغه
5 بازدید
[ شَ غَ / غِ ] (اِ) شاخهٔ درخت. (ناظم الاطباء) (از برهان). و رجوع به شغ شود. || قرن و شاخ جانوران. (ناظم الاطباء) (از برهان). || پینه و ستبری که در دست و پا از کار کردن و راه رفتن بسیار بهم رسد. (از ناظم الاطباء) (از برهان) (از لغت فرس اسدی) (از فرهنگ جهانگیری). به همان معانی است که در شغر مرقوم شده، و این اصح است از آن. (انجمن آرا) (از آنندراج). شوغ. شغر. شوخ. میخچه. (یادداشت مؤلف): همی دوم به جهان اندر از پی روزی دو پای پرشغه و مانده، با دل بریان. عسجدی (از انجمن آرا). و رجوع به شوغ و شوخ و شغر شود. || آبله ای که در دست و پا از کار فرمودن و راه رفتن پدید آید. (ناظم الاطباء). و رجوع به شغیدن و شغه بستن شود.
کلمات همقافیه با «شغه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غه» برای سرودن شعر