معنی شعیر
6 بازدید
[ شَ ] (ع اِ) جو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نام غلهٔ معروف که به فارسی و هندی جو گویند، و گویند شعیر از شَعْر بمعنی مو است زیرا که جو مو بر سر دارد و گندم ندارد یا آنکه کم دارد. (از غیاث اللغات). جو، شعیرة یکی آن. (از مهذب الاسماء) (آنندراج): که نباید چنانکه آن گفتندبازدارد ترا ز شعر شعیر».ناصرخسرو. دنیات دور کرد ز دین این مثل تراست کز شعر بازداشت ترا جستن و شعیر. ناصرخسرو. همچنان چون نرسد بر شرف مردم خر نرسد بر خطر گندم پرمایه شعیر. ناصرخسرو. شکر کن زآنکه شرع و شعرت هست خرت ار نیست گو شعیر مباش.سنایی. شاعری خرسری و در سرت از شعر هوس همچو اندر سر خر مر هوس کاه و شعیر. سوزنی. از ستوران دیگر آید یاد کمِ خر گیر و آنِ کاه و شعیر.سوزنی. زآن تا مگر شعیر براقت شود شده ست امسال برج خوشه شعیر اندر آسمان. سوزنی. در ترازوی شرع و رستهٔ عقل فلسفه فلس دان و شعر شعیر.خاقانی. شعیری زآن شعار نو نمانده ست وگر تازی ندانی جو نمانده ست.نظامی. خر شباب تن نمی دانی بگیر این جوانی را بگیر ای خر شعیر.مولوی. - شعیر رومی ؛ خندروس است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (تحفهٔ حکیم مؤمن). - شعیر هندی؛ هلیله. (یادداشت مؤلف). رجوع به هلیله شود. || یار و مصاحب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || در علم اوزان شش خردل است. (یادداشت مؤلف). || ۱۳ حبه. (فرهنگ فارسی معین). || (اصطلاح علم مساحت) رجوع به ذراع ید و نفائس الفنون شود. || مقیاسی است برای آب (زرند -ساوه). (فرهنگ فارسی معین). || ۸ خردل یا۱۱۶ دانگ (کردستان). (فرهنگ فارسی معین). در اصطلاح کشاورزان آذربایجان یک شانزدهم دانگ را گویند و خود دانگ یک ششم زمین و ملک یک آبادی است و بدین ترتیب شعیر یک نود و ششم زمین و ملک یک ده را گویند.[ شَ ] (اِخ) موضعی است به بلاد هذیل. (منتهی الارب). || محله ای است به بغداد، از آن محله است شیخ عبدالکریم بن حسن بن علی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «شعیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر