معنی شعور

معنی شعور

5 بازدید
[ شَ ] (ع اِ) نوعی ماهی. (از اقرب الموارد) (یادداشت مؤلف). || (اِخ) اسب نجیبی از آن حبطات بود. (از اقرب الموارد). نام اسب پسران حارث بن عمرو. (منتهی الارب).
[ شُ ] (ع اِ) جِ شَعْر. (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || جِ شَعَر. (ناظم الاطباء). رجوع به شَعْر و شَعَر شود. || (اِمص) فهم و دریافت و ادراک و معرفت. (ناظم الاطباء). دریافت. اندریافت. هوش. (یادداشت مؤلف). - شعور گرفتن از کسی؛ سلب عقل و هوش از وی : ز سنگ خاره دل آن چشم بازیگوش میگیرد شعور از زاهد خشک آن لب می نوش میگیرد. صائب تبریزی (از آنندراج). || (اصطلاح روانشناسی) نفس در عین اینکه جولانگاه حالات مختلف یا به عبارت صحیح تر، خود آن حالت است، و به وجود آنها نیز آگاهی دارد و از این حیث کسی را ماند که هم خواننده است هم مستمع. بنابراین عالم و معلوم یکی است. برای سهولت مطالعه و بیان هر یک از این دو جنبه نفس را به لفظی مخصوص تعبیر می کنیم و از این رو که خود کیفیات نفسانی است آنرا نفس می گوییم و از جهت اینکه علم به آن دارد شعور یا وجدانش مینامیم. (فرهنگ فارسی معین از روانشناسی تربیتی سیاسی). چون ادراک بدون استنباط باشد آنرا شعور خوانند و چون وقوف باشد بر حصول تمام معنی حاصل شده آنرا تصور مینامند. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ سجادی). - شعور باطنی (باطن)؛ میان نفسانیات صریحه و مغفوله حد فاصل و قاطعی وجود ندارد بلکه حالاتی یافت میشوند که نه مغفولند و نه صریح. مجموعه نفسانیات صریحه و مجموع نفسانیات مغفوله را میتوان نامگذاری کرد و چنانکه معمول است دستهٔ اول را به شعور ظاهر و دستهٔ دوم را به شعور باطن تعبیر نمود. (فرهنگ فارسی معین). - شعور ظاهر؛ مجموع نفسانیات صریحه. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به ترکیب شعور باطنی (باطن) شود. || زیرکی و فِراست. || هنر. || دانش. (ناظم الاطباء). - ارباب شعور؛ علما و حکما و دانایان. (ناظم الاطباء). - باشعور؛ صاحب عقل و خرد و هوش. خداوند درک و فهم و معرفت. (یادداشت مؤلف). - بی شعور؛ لفظی است که در مقام تحقیر و اهانت به کسی گویند. - || آنکه عقل و شعور کامل ندارد. || (اصطلاح حکمت) ادراک شیئی است من غیر ثبات و این اصطلاح حکماست. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به حکمت اشراق ص ۱۱۲، ۱۱۵، ۱۱۷، ۱۳۶، ۲۲۹ و ۲۵۲ شود.
[ شُ ] (ع اِ) جِ شَعْر. (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || جِ شَعَر. (ناظم الاطباء). رجوع به شَعْر و شَعَر شود. || (اِمص) فهم و دریافت و ادراک و معرفت. (ناظم الاطباء). دریافت. اندریافت. هوش. (یادداشت مؤلف). - شعور گرفتن از کسی؛ سلب عقل و هوش از وی : ز سنگ خاره دل آن چشم بازیگوش میگیرد شعور از زاهد خشک آن لب می نوش میگیرد. صائب تبریزی (از آنندراج). || (اصطلاح روانشناسی) نفس در عین اینکه جولانگاه حالات مختلف یا به عبارت صحیح تر، خود آن حالت است، و به وجود آنها نیز آگاهی دارد و از این حیث کسی را ماند که هم خواننده است هم مستمع. بنابراین عالم و معلوم یکی است. برای سهولت مطالعه و بیان هر یک از این دو جنبه نفس را به لفظی مخصوص تعبیر می کنیم و از این رو که خود کیفیات نفسانی است آنرا نفس می گوییم و از جهت اینکه علم به آن دارد شعور یا وجدانش مینامیم. (فرهنگ فارسی معین از روانشناسی تربیتی سیاسی). چون ادراک بدون استنباط باشد آنرا شعور خوانند و چون وقوف باشد بر حصول تمام معنی حاصل شده آنرا تصور مینامند. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ سجادی). - شعور باطنی (باطن)؛ میان نفسانیات صریحه و مغفوله حد فاصل و قاطعی وجود ندارد بلکه حالاتی یافت میشوند که نه مغفولند و نه صریح. مجموعه نفسانیات صریحه و مجموع نفسانیات مغفوله را میتوان نامگذاری کرد و چنانکه معمول است دستهٔ اول را به شعور ظاهر و دستهٔ دوم را به شعور باطن تعبیر نمود. (فرهنگ فارسی معین). - شعور ظاهر؛ مجموع نفسانیات صریحه. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به ترکیب شعور باطنی (باطن) شود. || زیرکی و فِراست. || هنر. || دانش. (ناظم الاطباء). - ارباب شعور؛ علما و حکما و دانایان. (ناظم الاطباء). - باشعور؛ صاحب عقل و خرد و هوش. خداوند درک و فهم و معرفت. (یادداشت مؤلف). - بی شعور؛ لفظی است که در مقام تحقیر و اهانت به کسی گویند. - || آنکه عقل و شعور کامل ندارد. || (اصطلاح حکمت) ادراک شیئی است من غیر ثبات و این اصطلاح حکماست. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به حکمت اشراق ص ۱۱۲، ۱۱۵، ۱۱۷، ۱۳۶، ۲۲۹ و ۲۵۲ شود.
[ شُ ] (ع مص) شَعْر. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دریافتن و دانستن، و با لفظ گرفتن مستعمل. (آنندراج). دانستن و دریافتن. (غیاث اللغات). آگاهی یافتن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). دانستن از طریق حس. (یادداشت مؤلف). و رجوع به شَعْر شود.

کلمات هم‌قافیه با «شعور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید