معنی شعلهکشیدن
5 بازدید
[ شُ لَ / لِ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) شعله ور شدن. مشتعل گشتن. آتش گرفتن. سوختن. برافروختن : سوز دلم فزون شد و تا مغز سر گرفت آتش کشید شعله و این پنبه درگرفت. شریف خازن تخلص (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «شعلهکشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر