معنی شعل
7 بازدید
[ شَ ] (ع مص) نگریستن پایان کار را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). امعان در کار. (از اقرب الموارد). || برافروختن آتش را (متعدی). (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). افروختن. برافروختن. روشن کردن. برفروختن. شعله زدن. زبانه کشیدن. (یادداشت مؤلف).[ شَ ] (ع ص) مرد سبک تیزخاطر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ شَ عَ ] (ع اِ) سپیدی در دم اسب و پیشانی و پس سر آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به شعلة شود.[ شَ عَ ] (ع مص) پیدا شدن سپیدی در دم اسب و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ شُ عَ ] (ع اِ) جِ شُعْلَة. (یادداشت مؤلف) (ناظم الاطباء). رجوع به شعلة و شعله شود. - بنوشُعْل؛ بطنی از تمیم. (ناظم الاطباء).[ شُ عُ ] (ع اِ) جِ شُعْلة. (ناظم الاطباء). رجوع به شعلة و شعله شود. || جِ شعیلة. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به شعیلة شود.[ شَ ] (اِخ) لقب تَأَبَّطَ شراً. (از منتهی الارب). تَأَبَّطَ شراً یا ثابت فهمی (ثابت بن جابربن سفیان فهمی) بدین کلمه ملقب شد. (از اقرب الموارد). وی از صعالیک یا عدایین عرب بود و از شاعران نامدار عرب جاهلیت بشمار میرفت. و رجوع به ثابت و تأبط شراً شود.
کلمات همقافیه با «شعل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عل» برای سرودن شعر