معنی شعرباف
7 بازدید
[ شِ ] (نف مرکب) کسی که اشعار بی ارزش گوید. (فرهنگ فارسی معین).[ شَ ] (نف مرکب) شعربافنده. کسی که پارچهٔ ابریشمی اعلا میبافد. (از ناظم الاطباء). کسی که اقمشهٔ ابریشمی ببافد مثل قطنی و زربفت و مانند آن. (آنندراج). که مویینه بافد. مویینه باف. (یادداشت مؤلف): اگر فوطه ای گیرد از شعرباف به دستور ماکو شود موشکاف. ملاطغرا (از آنندراج). دلم در بت شعربافی است بند که هر تار باشد به دستش کمند. میرزا طاهر وحید (از آنندراج). - شعربافخانه؛ کارگاه موتابی و بافتن پارچه های مویی : مشرف شعربافخانه مبلغ پانزده تومان مواجب و از یک تومان رسوم که جمع میشود سی و سه دینار و دو دنگ رسوم داشته. (تذکرة الملوک چ دبیرسیاقی ص ۶۳). || (ن مف مرکب) شعربافته. پارچهٔ بافته از موی. مویی: پیراهن شعرباف. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «شعرباف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر