معنی شعبه
8 بازدید
[ شُ بَ / بِ ] (ع اِ) شعبة. شاخه. (ناظم الاطباء). شاخهٔ درخت. شاخ درخت. (یادداشت مؤلف): این سید شعله ای بود از نور نبوت و شعبه ای از دوحهٔ رسالت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۷). مگر طوبی برآمد در سرابستان جان من که بر هر شعبه ای مرغی شکرگفتار می بینم. سعدی. || ریشه. || فرع. (ناظم الاطباء). فرعی که از اصلی جدا شود. (فرهنگ فارسی معین). || جزء و پاره ای از هر چیزی. (ناظم الاطباء). طایفه ای از هر چیز. (غیاث اللغات). || بخش کوچکی از یک اداره. (فرهنگ فارسی معین). کوچکترین واحد اداری: دایره از مجموع چند شعبه. اداره از مجموع چند دایره، و ادارهٔ کل از مجموع چند اداره تشکیل می شود. || (اصطلاح موسیقی) به اصطلاح موسیقی شعبه به معنی نغمه که از نغمهٔ دیگر برآورده شود چنانکه شعبه بیست و چهارند. دو شعبه از هر مقام و مقام دوازده گانه مشهورند. (غیاث اللغات) (آنندراج). شعبه نزد قدما بیست و چهار است: ۱- دوگاه ۲- سه گاه ۳- چهارگاه ۴- پنج گاه ۵- عشیرا ۶- نوروز عرب ۷- نوروز خارا ۸- نوروز بیاتی ۹- ماهور ۱۰- حصار ۱۱- نهفت ۱۲- غزال ۱۳- اوج ۱۴- نیریز ۱۵- مبرقع ۱۶- رکب ۱۷- صبا ۱۸- همایون ۱۹- زاولی ۲۰- اصفهانک ۲۱- روی عراق ۲۲- نهاوند ۲۳- فوزی ۲۴- محیر. (فرهنگ فارسی معین). - شعبهٔ رقص زرینه؛ نام شعبه ای از موسیقی. (آنندراج) (غیاث اللغات): چو خواند شعبهٔ رقص زرینه نهفته کی بماند زو دفینه. ملاطغرا (از آنندراج).[ شُ بِ ] (اِخ) دهی از دهستان سنگان بخش رشخوار شهرستان تربت حیدریه. سکنهٔ آن ۱۵۰ تن و آب آن از قنات و محصول آنجا غلات و پنبه و صنایع دستی زنان قالیچه و برک بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ شُ بَ / بِ ] (اِخ) نام یک سردار عرب. (فرهنگ لغات ولف): چو شعبه بیامد به نزدیک سعد ابا آن سخنها چو غرنده رعد.فردوسی.
کلمات همقافیه با «شعبه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر