معنی شظی
8 بازدید
[ شَ ظا ] (ع اِ) استخوان کوچکی که به زانو و یا بازو و یا به جای باریک و ذراع ستور پیوسته است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). پی ذراع. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || پیروان قوم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ شَ ظا ] (ع مص) لنگیدن اسب از غیژیدن استخوان شظای آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || منتفخ شدن مرده و دروا شدن هر دو دست و پای آن. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دروا شدن هر دو دست و پای مرده. (منتهی الارب). رجوع به شَطی ََ شود. || انشقاق عصب و پی. (ناظم الاطباء). کفتن پی. (منتهی الارب). انشقاق عصب. (اقرب الموارد).[ شَ ظی ی ] (ع اِ) آماس لاشهٔ مردار. (از ناظم الاطباء). به معنی شَظیَة است. (منتهی الارب). رجوع به شظیة شود. || ملحق شوندگان بر قوم به سوگند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). دخیلان بر قومی به سوگند در حالی که از اصل و نژادشان نباشند. (از اقرب الموارد). || کرد زمین زراعت یکی پس از دیگری تا نهایت کشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جِ شَظیَة. (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). رجوع به شظیة شود.[ شِ / شَ ظی ی ] (ع اِ) جِ شَظیَّة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به شظیة شود.
کلمات همقافیه با «شظی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ظی» برای سرودن شعر