معنی شظف
6 بازدید
[ شَ ] (ع اِمص) کفتگی عصا بدرازا. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ شَ ] (ع مص) منع کردن و باز داشتن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || کشیدن هر دو خایهٔ قچقار را و گذاشتن آن دو را در میان دو چوب و محکم بستن تا پژمرده گردند و بیفتند. (از ناظم الاطباء). برکشیدن هر دو خایهٔ قچقار یا هر دو را در دو چوب کرده محکم بستن تا پژمرده گردند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). اخته کردن.[ شِ ] (ع اِ) نان خشک. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || سختی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (مهذب الاسماء). || تنگی زیست و سختی آن. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). رجوع به شظاف شود. || جای خشن. ج، شِظاف. (ناظم الاطباء). رجوع به شظاف شود.[ شَ ظَ ] (ع مص) بدزندگانی گردیدن و تنگ زیست شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خشک شدن و پژمردن درخت. (از اقرب الموارد). رجوع به شظافة شود. || درآمدن تیر در پوست و گوشت. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || خشن شدن دست. (از اقرب الموارد).[ شَ ظِ ] (ع ص) شتر نیک آمیزنده به شتران. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تنگ عیش. بدزندگانی. بدخوی و سخت عربده جوی. (منتهی الارب) (از آنندراج). بدزندگانی. تنگ عیش. || بدخوی و سخت عربده جوی. (از اقرب الموارد). || سخت جنگاور. || چوب شکسته. (از اقرب الموارد).[ شُ ظُ ] (ع ص) بدخوی و بدخلق. || بدکار. || تند جنگجو. (ناظم الاطباء). این ضبط به این سه معنی در مآخذی که در دسترس بود دیده نشد.
کلمات همقافیه با «شظف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ظف» برای سرودن شعر