معنی شش خنج
6 بازدید
[ شَ / شِ خَ ] (اِ مرکب) شلوار و ازار. (ناظم الاطباء). || گردکانی که درون آن را خالی کرده پر از سرب کنند و بدان قماربازی نمایند. (ناظم الاطباء) (برهان). بازیی است و آن چنان باشد که اندرون گردکان را از مغز خالی کنند و از سرب گداخته پرکنند و بدان بازی نمایند و در مؤید الفضلاء به سکون نون شش خانج آورده. (انجمن آرا) (آنندراج). گردکانی که درون آن خالی کنند و از سرب پر کنند (حرز) یا از گچ (کجه) برای گردوبازی. (یادداشت مؤلف). حرز. (السامی فی الاسامی). رجوع به شش خانج شود. || (ص مرکب) امرد و بی ریش. (ناظم الاطباء). - شش خنج کجین؛ آن را کجه هم گویند. و هی خزفة یدورها الصبی کانها کرة یتقامر بها. (یادداشت مؤلف): کُجَّة؛ شش خنج کجین. (السامی فی الاسامی).
کلمات همقافیه با «شش خنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر