معنی شریک
6 بازدید
[ شَ ] (ع ص، اِ) انباز. ج، اَشراک، شُرَکاء. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مشارک و همدست و هنباز. (ناظم الاطباء). انباز. (ترجمهٔ علامهٔ جرجانی ص ۶۱) (مقدمهٔ لغت میر سیدشریف جرجانی ص ۳) (دهار) (مهذب الاسماء). همباز. (زمخشری). ضیع. شقیص. سهیم. انباز. هنباز. خلیط. سمیر. (یادداشت مؤلف): {/Bقُلْ إِنَّ صَلاََتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیََایَ وَ مَمََاتِی لِلََّهِ رَبِّ اَلْعََالَمِینَ `لاََ شَرِیکَ لَهُ وَ بِذََلِکَ ۱-۱۷۶:۱۶۲-۱۶۳/} {/Bأُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُسْلِمِینَ. ۶-۱۰۶:۱۶۳/}(قرآن ۶/۱۶۲ و ۱۶۳). ترجمه: بگو به درستی که نماز من و فرمان برداری من و زندگانی من و مردن من مر خدا راست که پروردگار جهانیان است. نیست شریکی مر او را و به این مأمور شدم و منم نخستین گردن نهندگان. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۴ ص ۳۱۸). {/Bوَ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلََّهِ اَلَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی اَلْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌ مِنَ اَلذُّلِّ وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیراً. ۱-۲۵۱۷:۱۱۱/}(قرآن ۱۷/۱۱۱). ترجمه: و بگو سپاس مر خدا را آنکه نگرفت فرزندی را و نمی باشد مر او را شریکی در پادشاهی و نمی باشد مر او را دوستداری از مذلت، و بزرگ شمار او را بزرگ شمردنی. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۶ ص ۳۵۴).{/B اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ اَلسَّمََاوََاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی اَلْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً. ۱-۲۳۲۵:۲/}(قرآن ۲۵/۲). ترجمه: آنکه مر او راست پادشاهی آسمانها و زمین و نگرفت فرزندی را و نبوده مر او را شریکی در پادشاهی و آفرید هر چیزی را پس اندازه کرد آن را اندازه کردنی. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۷ ص ۲۷۹). متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت. (گلستان سعدی). - امثال: شریک اگر خوب بود خدا هم می گرفت. (امثال و حکم دهخدا). شریک دزد و رفیق قافله. || حصه دار در داد و ستد و تجارت. || رفیق و یار و همدم و خواجه تاش. (ناظم الاطباء). یار. (یادداشت مؤلف). || هم مکتب و ژین. (ناظم الاطباء): تا شریکان ترا بیش نبیند در راه از جهان بی تو فروبسته نظر باد پدر.خاقانی. || ازهری گوید از برخی از عربها شنیدم که به آنکه با دختر یا خواهر کسی ازدواج کرده شریک گویند و آن همان است که (ختن) نامند و آن زن شریکة نامیده می شود. (از اقرب الموارد). || بت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || (اصطلاح رمل) در عرف اهل رمل عبارت است از شکل مضروب فیه. (از کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به مضروب فیه شود.[ شُ رَ ] (اِخ) نام جد مسددبن مسرهد. || ابن مالک بن عمر پدر بطنی است. (منتهی الارب).[ شَ ] (اِخ) ابن عبدة صحابی است. || ابن سمحاء صحابی است. || ابن عبداللََّه تابعی است. (منتهی الارب).[ شَ ] (اِخ) ابن اعور بصری همدانی. وی در خروج مسلم به کوفه به همراهی ابن زیاد از بصره به کوفه آمد. (از حبیب السیر چ سنگی تهران ج ۱ ص ۲۱۱).[ شَ ] (اِخ) ابن حدیر تغلبی. یکی از پهلوانان نامی و از یاران حضرت علی (ع) بود و در صفین شرکت داشت. پس از شهادت حضرت حسین در قیام مختار ثقفی بدو پیوست و با ابراهیم بن اشتر به جنگ ابن زیاد به موصل رفت و پس از کشتن مصرع بن زیاد کشته شد (سال ۶۷ هـ . ق.). (از اعلام زرکلی).[ شَ ] (اِخ) ابن شداد حضرمی. از رؤسا و شجاعان عرب و از یاران حضرت علی بود، بعدها در کوفه مسکن گزید و به اتفاق حجربن عدی بر معاویه قیام کرد و معاویه او را به سال ۵۱ هـ . ق. در مرج عذراء کشت. (از اعلام زرکلی).[ شَ ] (اِخ) ابن شیخ مهدی. مردی بود از عرب به بخارا، وی شیعه و مبارز بود و گروهی بیشمار را گرد خود جمع کرد. از جمله امیر بخارا عبدالجباربن شعیب و امیر خوارزم عبدالملک بن هرثمه با وی بیعت کردند. ابومسلم به جنگ وی لشکر فرستاد مردم بخارا با شریک همدست و همداستان گشتند ولی سرانجام شریک از سپاه ابومسلم و قتیبةبن طغشاده شکست خورد و در حین جنگ از اسب بیفتاد و کشته شد. (از تاریخ بخارای نرشخی صص ۷۳-۷۷). زرکلی مرگ وی را به سال ۱۳۳ هـ . ق. نوشته است. رجوع به اعلام زرکلی و کامل بن اثیر ج ۵ ص ۱۶۸ شود.[ شَ ] (اِخ) نخعی. ابن عبداللََّه بن حارث نخعی کوفی، مکنی به ابوعبداللََّه از علمای فقه و حدیث بود و منصور خلیفهٔ عباسی وی را به سال ۱۵۳ هـ . ق. به سمت قاضی کوفه برگزید و سپس عزل کرد. ولی مهدی دوباره او را به همان شغل منصوب کرد. وی در قضاوت عادل بود. شریک به سال ۹۵ هـ . ق. در بخارا متولد شد و به سال ۱۷۷ هـ . ق. در کوفه درگذشت. (از اعلام زرکلی).
کلمات همقافیه با «شریک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یک» برای سرودن شعر