معنی شریف

معنی شریف

4 بازدید
[ شَ ] (ع ص) مرد بزرگ قدر. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد دارای شرف و دارای بزرگی در دین و دنیا و مرد بزرگ قدر. ج، شُرَفاء، اَشراف، شَرَف. (ناظم الاطباء). بزرگوار. (مهذب الاسماء) (دهار) (مقدمهٔ لغت میرسیدشریف جرجانی). وجیه. (زمخشری). صاحب شرف. ج، شرفاء. اشراف، شَرَف. یا شرف مفرد است به معنی شریف. مؤنث، شریفة، ج، شرائف، شریفات. (از اقرب الموارد). مرد بزرگوار و بزرگ قدر و اصیل و پاک نژاد و دارای شرافت و علو قدر و مرتبه. (ناظم الاطباء). نعت از شرف. بزرگ. بزرگوار. ماجد. صاحب علو حسب. رفیع. نبیل. بزرگ قدر. گرانقدر. عالیقدر. والامقام. مقابل خسیس. مقابل وضیع. (یادداشت مؤلف). مرد بزرگ قدر و نجیب و اصیل. (غیاث اللغات). ذؤابه. عَرض. عُرض. عُراعَر. علی. مجید. وَعل. وَعِل. (منتهی الارب): روی به زنی کرد از شریف ترین زنان و گفت: گاه آن نیامد که این سوار را از اسب فرودآورند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۹). گردانید او را به پاکی فاضلتر قریش از روی حسب و کریمتر قریش از روی اصالت نسب و شریفتر قریش از روی اصل. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۸). شریف آن کس تواند بود که خسروان روزگار وی را مشرف گردانند. (کلیله و دمنه). بشناختم که آدمی شریفتر خلایق و عزیزتر موجودات است. (کلیله و دمنه). تن و جان من... فدای ذات شریف ملک باد. (کلیله و دمنه). مقام دولت و اقبال را مقیم تویی زهی رفیع مقام و خهی شریف مقیم.سوزنی. شریف اگر متضعف شود خیال مبند که پایگاه بلندش ضعیف خواهد شد. سعدی (گلستان). - شریف الوجود؛ عزیزالوجود و کسی که دارای شرافت و بزرگی باشد. (از ناظم الاطباء). - شریف زاده؛ آنکه اصل و نسب شریف دارد. دارای اصالت و نجابت خانوادگی : شریف زاده چو مفلس شود در او پیوند که شاخ گل چو تهی گشت بارور گردد لئیم زاده چو منعم شود از او بگریز که مستراح چو پر گشت گنده تر گردد. ابن یمین. - شریف کش؛ قاتل افراد شریف و نجیب و بزرگوارتر. نابودکنندهٔ مرد بزرگوار: ای چرخ شریف کش که دونی جان را دیت از دهات جویم.خاقانی. - شریف و وضیع یا وضیع و شریف؛ مردم بزرگ قدر و مردم فرومایه و حقیر. (از ناظم الاطباء). خرد و بزرگ. (یادداشت مؤلف): در سرای گشاده ست بر وضیع و شریف نهاده روی جهانی بدین مبارک در.فرخی. چون او به جهان در نه شریف و نه وضیع. منوچهری. دخترکان سیاه زنگی زاده بس به وضیع و شریف روی گشاده. منوچهری. مردم روزگار وی وضیع و شریف او را گردن نهند و منقاد باشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۲). چنان محتشم را سبک بر زبان آورد مردمان شریف و وضیع را ناپسند شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۳). همه داده گردن به علم و شجاعت وضیع و شریف و صغار و کبارش. ناصرخسرو. هرکس را که در خدمت و مصاحبت ایشان بود از شریف تا وضیع... (تاریخ جهانگشای جوینی). || هر شی ء بزرگ قدر. (غیاث اللغات). مقابل خسیس: عضو شریف. شغل شریف. مکان شریف. (یادداشت مؤلف). رفیع. (اقرب الموارد). بلند. (مقدمهٔ لغت میر سیدشریف جرجانی): بلکه ز ما زنده و شریف سخنگوی نیست مگر جان فر خجسته و میمون. ناصرخسرو. ای آنکه نهال شریف نصرت از کنیت و نام تو بار دارد.مسعودسعد. شریفترین همه است [ همهٔ قوای ثلاثه است قوهٔ انسانی یا نفس ناطقه ] و خسیس ترین قوتهای سه گانه قوت شهوانی است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). هرکه نفسی شریف... دارد خویشتن را از محل وضیع به منزلتی رفیع می رساند. (کلیله و دمنه). هر روز منزلت وی... شریفتر... می شد. (کلیله و دمنه). و آن درجت شریف و رتبت عالی و منیف را سزاوار و موشح نتوانست گشت. (کلیله و دمنه). جان را وقایهٔ ذات و فدای نفس شریف او می ساخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۰). ای شام شریف طرهٔ مشکینت وی صبح نشابور رخ رنگینت. مفید بلخی (از آنندراج). - احوال شریف؛ تعارف احترام آمیزی است که هنگام دیدار دوست یا آشنایی بدو گویند، و معمولاً خطابی است مهتر را بر کهتر. - حال شریف؛ احوال شریف. مزاج شریف. رجوع به دو ترکیب فوق در ذیل همین مدخل شود. - مجلس شریف؛ محکمهٔ قضاوت. (ناظم الاطباء). - || مجمع نجبا. (ناظم الاطباء). - مزاج شریف؛ خوی عالی و این کلمه را نیز در پرسش حال می گویند. (ناظم الاطباء). || سید علوی. (یادداشت مؤلف): رفت صوفی گفت خلوت با دو یار تو فقیهی این شریف نامدار.مولوی. دیگری گفت: پدرش نصرانی بود در ملطیه پس او شریف چگونه باشد. (گلستان سعدی). - شریف رضی؛ سیدرضی. رجوع به رضی شود. - شریف مرتضی؛ سیدمرتضی. رجوع به علم الهدی موسوی شود. || دیناری از طلا مر تازیان را. (ناظم الاطباء).
[ شَ ] (اِخ) قومی است که عمال سلاطین مصر را معزول العمل ساخته بطناً بعد بطن به طریق توارث متکفل امور ریاست کعبه اند و آن جماعت را شرفاء کعبه گویند و شریف مفرد آن است. (آنندراج). لقب بزرگ و رئیس مکهٔ معظمه. (ناظم الاطباء): شریف مکه؛ حاکم مکهٔ معظمه که سید باشد. (غیاث اللغات): ما شریف کعبهٔ عشقیم و دائم برهمن ارمغان از بهر ما ناقوس و زنار آورد. مالک یزدی (از آنندراج). رجوع به شرفا شود.
[ شَ ] (اِخ) نام شهری از ایران. (آنندراج).
[ شَ ] (اِخ) او راست کتاب معما موسوم به «الفیهٔ شریف» (تألیف سال ۹۰۸ هـ . ق.) او بیتی ساخته که هزار اسم به طریق تعمیه از آن پدید آید با تعدد ایهام در هر اسم، بیت این است : از قد و ابرو بدید آن ماه چهر موج آب دیده ام بالای مهر. طریق استخراج این اسامی را در یک جلد کتاب گنجانده و در این باب گوید: بیتی که یک کتاب بود در بیان او معلوم نیست گفته کسی غیر این ضعیف کرده شریف تعمیه در وی هزار نام زآن رو ملقب است به الفیهٔ شریف. (یادداشت مؤلف).
[ شَ ] (اِخ) سی و یکمین از امرای بنی مرین مراکش، در ۸۷۵ هـ . ق. (یادداشت مؤلف).
[ شَ ] (اِخ) ابن علی بن یوسف... حسنی فاطمی علوی. جد پادشاهان سجلماسی، که همگی به مولای ملقب بودند وی به سال ۹۹۷ هـ . ق. در سجلماسه بدنیا آمد. و مردم سجلماسه به سال ۱۰۴۱ هـ . ق. با وی بیعت کردند. مرگ او به سال ۱۰۶۹ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).
[ شَ ] (اِخ) ابوالمظفربن ابی الهیثم هاشمی، ملقب به علوی معاصر ابوالفضل بیهقی. (یادداشت مؤلف). رجوع به ابوالمظفر و نیز تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۷ شود.
[ شَ ] (اِخ) ابوالمعالی شریف. پنجمین از حمدانیان. (یادداشت مؤلف). رجوع به ابوالمعالی الشریف... شود.
[ شَ ] (اِخ) ابویعلی محمدبن محمدبن صالح هاشمی عباسی، معروف به ابن هباریه شاعر عرب. (یادداشت مؤلف). رجوع به ابن هباریه شود.
[ شَ ] (اِخ) جرجانی. میر سیدشریف، علی بن محمد جرجانی، دانشمند ایرانی (متولد ۷۴۰ هـ . ق. در گرگان، متوفای ۸۱۶ هـ . ق. در شیراز). وی در حکمت و عرفان و علوم ادبی دست داشت. سعدالدین تفتازانی او را در سال ۷۷۹ هـ . ق. در قصر زرد به شاه شجاع مظفری معرفی کرد و شاه او را با خود به شیراز برد و وی را مامور تدریس در مدرسهٔ دارالشفاء کرد. پس از فتح شیراز به دست تیمور این پادشاه او را به سمرقند برد. وی پس از مرگ تیمور بار دیگر به شیراز آمد و در همان شهر به سن ۷۶سالگی درگذشت. مقبرهٔ او اکنون در محلهٔ سردُزک زیارتگاه است. وی با سعدالدین تفتازانی مناقشات علمی داشت. از آثار اوست: رسالهٔ «الکبری فی المنطق»، رساله ای در مراتب وجود، حاشیه بر شرح مطالع، شرح مواقف عضدالدین ایجی. (فرهنگ فارسی معین). از آثار مهم او می توان: کتاب التعریفات (معروف به تعریفات جرجانی)، ترجمان القرآن، امثله، صرف میر، صغری و کبری را نام برد. (از دایرة المعارف فارسی). هدایت رباعی زیر را از وی نقل کرده است: ای حسن ترا به هر مقامی نامی وی از تو به هر دلی شده پیغامی کس نیست که نیست بهره ور از تو ولیک اندر خور خود به جرعه ای یا جامی. (ریاض العارفین ص ۲۱۲). رجوع به دایرة المعارف فارسی (مدخل جرجانی) و فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن و ریحانة الادب شود.
[ شَ ] (اِخ) سیداحمد شریف حسنی. از سادات آل رسول بود. او راست: آثارالانظار و مبتکرات الافکار چ مصر ۱۳۱۹ هـ . ق. (از معجم المطبوعات مصر).
[ شَ ] (اِخ) سیدمرتضی علم الهدی... (یادداشت مؤلف). رجوع به شریف مرتضی و علم الهدی موسوی شود.
[ شَ ] (اِخ) یا میر شریف هراتی. نقاش معروف به زمان صفویه. (یادداشت مؤلف).
[ شُ رَ ] (اِخ) نام کوهی بس بلند در عربستان. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
[ شُ رَ ] (اِخ) نام آبی در نجد. (ناظم الاطباء). آبی است مر بنی نمیر را به نجد و آنرا روزی است. (منتهی الارب) (آنندراج). آبی است مر بنی نمیر را. (از مجمع الامثال میدانی ص ۷۵۹). آبی است بنی نمیر را و گویند یک وادی است در نجد که قسمت یمینی آن را شرف و قسمت یساری آن را شریف نامند. (از معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «شریف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید