معنی شری
6 بازدید
[ شِ را / رَنْ ] (ع مص) خریدن. || فروختن. (ترجمان القرآن جرجانی) (آنندراج) (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || پراکنده شدن بدی در میان مردم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چیره شدن بر کسی و گویند در خاک افکندن وی را. (از اقرب الموارد). || به بیماری مخملک دچار کردن خدا کسی را. و فاعل در همهٔ معانی شار، و ج، شَراة است. (از اقرب الموارد). مخملک بیرون آوردن. (از ناظم الاطباء). شری برآوردن پوست. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || درخشیدن برق و روشن شدن و بسیار شدن روشنی آن. (از ناظم الاطباء). درخشیدن برق. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بسیار جستن برق. (تاج المصادر بیهقی). || بسیار جنبیدن مهار ماده شتر. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || خشم کردن در کار. (ناظم الاطباء). خشمناک شدن و ستیهیدن و سبک شدن از غضب. (منتهی الارب). سخت خشم گرفتن. (المصادر زوزنی) (از اقرب الموارد). || لجاجت ورزیدن. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || در آفتاب گذاشتن گوشت را تا خشک شود و همچنین ثوب و کشک و غیره را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بسیار رفتن اسب و مبالغه نمودن در رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نیک رفتن ستور. (المصادر زوزنی).[ شَ رْیْ ] (ع مص) شِراء. (ناظم الاطباء). رجوع به شراء شود.[ شَ رْیْ ] (ع اِ) حنظل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). بر مطلق حنظل نیز اطلاق شود. (بحر الجواهر). - لفلان طعمان اری و شری؛ ای عسل و حنظل. (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || برگ درخت حنظل. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). گیاه حنظل است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). درخت حنظل، و ضماد ریشهٔ آن برای گزیدگی کژدم سخت سودمند است. (بحر الجواهر) شجرهٔ حنظل است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). درخت حنظل. (مهذب الاسماء). || بیشه و صحرای پردرخت. (غیاث اللغات). || خرمابنی که از دانه رسته باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد).[ شَ را ] (ع اِ) بثورات ریزهٔ سرخ که بر بدن آدمی برآید و به فارسی مخملک گویند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (بحر الجواهر). دلم (به فارسی). (بحر الجواهر). نقطه های سرخ پرخارش که بر جلد بدن پدید آید. (غیاث اللغات). آبله ریزهٔ سرخ حکاک کرب انگیز که بر اندام از جهت بخارات حار دفعةً برآید و به شب شدت گیرد و آن را خراج هم گویند. (منتهی الارب) (آنندراج). آماسها بود بسیار و کوچک و پهن و پست و با خارش و با تاسهٔ صعب و بیشترین ناگاه پدید آید به یکبار، و سبب آن بخاری باشد غلیظ که اندر تن بجنبد و این بخار از خون صفرایی خیزد یا از بلغم بواقی. علامتهای آن آنچه خونی بود: سرخ و سوزان و گرم بود و زود بردمد و بیشتری وقت چاشتگاه پدید آید یا در شب و باشد که تری همچون عرق از وی می ترابد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (از کشاف اصطلاحات الفنون). || فرومایه از شتران و جز آنها. || برگزیدهٔ شتران و جز آنها. || کوه. || راه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || ناحیه و محله. ج، اشراء. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - بیع و شری؛ خرید و فروش. (یادداشت مؤلف): بدین سخن شده ای تو رئیس جانوران بدین فتادند ایشان به زیر بیع و شری. ناصرخسرو. تا مهیات شغل داد و ستد تا مهنات کار بیع و شری.ابوالفرج رونی. - ذوالشری؛ نام بتی. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). بتی است مردوس را. (از تاج العروس) (از منتهی الارب). || (اِمص) خرید و فروش. ج، اَشریَة. (ناظم الاطباء). خرید. مقابل بیع، فروش. (یادداشت مؤلف). - شری و بیع؛ بیع و شری : مائده از آسمان در می رسید بی شری و بیع و بی گفت و شنید.مولوی. رجوع به بیع و شری شود.[ شَ ] (ع ص) پوست شری برآورده. (ناظم الاطباء).[ شَ ] (ع اِمص) ممال شَری ََ. - بیع و شری؛ خرید و فروش : تو همی خواهی که پنجم شان شوی احتیاطی کن درین بیع و شری.انوری. وی بسا کس رفته تا هند و هری او ندیده جز مگر بیع و شری.مولوی. رجوع به شَری ََ شود.[ شُ رْ را ] (ع ص) زن بدتر. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اعوذبک باللََّه من نفس حری و عین شری؛ ای عین خبیثة. (ناظم الاطباء).[ شَ ری ی ] (ع ص) اسب به نهایت رسیده در رفتار و بسیار جنبان و گشاده گام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از اقرب الموارد).[ شَ رْ ری ی ] (ع ص، اِ) فرومایه ترین و یا برگزیده ترین از ستور. (ناظم الاطباء).[ شَ را ] (اِخ) کوهی است به تهامه. (از منتهی الارب) (آنندراج). راهی است بین تهامه و یمن. (از معجم البلدان).[ شَ را ] (اِخ) وادیی است میان کبکب و نعمان بر مسافت یک شب از عرفه. (از منتهی الارب) (آنندراج).[ شَ رْ را ] (اِخ) ناحیه ای است به همدان. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «شری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر