معنی شرق
8 بازدید
[ شَ رَ / شَ رَ ق ق ] (اِ صوت) صدای به هم خوردن دو چیز. (یادداشت مؤلف). - شرق دست؛ آوایی که از خوردن کف دست به جایی آید، همچون: سینه زدن و غیره. ضرب شست : گاه بگشوده گریبان، روز تا شب سینه را در معابر از شرق دست گلگون می کنند. ملک الشعراء بهار. - || کنایه از لیاقت و کفایت و حسن اداره و کاربری است: با این درآمد کم من این خانه را با شرق دست اداره می کنم. (لغات عامیانهٔ جمال زاده). - شَرَق شَرَق یا شَرقُ شَرق؛ تکرار صوت خوردن چیزی به چیزی. رجوع به شرق شرق در ردیف خود شود. - شرق و شروق؛ اسم صوت است و صدای برخورد دو چیز با یکدیگر را می رساند. (فرهنگ لغات عامیانه). - شرقی و شروقی؛ ترکیبی است نظیر شرق و شروق، منتهی بیشتر در مورد بیان کیفیت و شدت کتک کاری و ضربه هایی نظیر سیلی و مانند آن بکار می رود. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده).[ شَ ] (ع مص) برآمدن آفتاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (دهار) (از مهذب الاسماء) (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). تابان شدن و برآمدن آفتاب. (آنندراج). || شکافتن گوش گوسپند را. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). شکافتن گوش گوسپند و بره را. (از اقرب الموارد). گوش گوسپند بشکافتن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || غوره برآوردن خرمابن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || چیدن و درویدن (میوه) را. (از آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ضعیف شدن روشنی آفتاب یا نزدیک غروب رسیدن آن. (منتهی الارب) (از آنندراج). || در گلو ماندن چیزی. (از آنندراج).[ شَ رَ ] (ع مص) شکافته گوش شدن گوسپند به درازا. || به گلو ماندن آب و خدو. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). آب در گلو بماندن. (بحر الجواهر). در گلو گرفتن آب و جز آن. (یادداشت مؤلف). شراب و جز آن در گلو گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). || سرخ شدن چشم کسی: شرق الدم فی عینه. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خون ماندن در چشم کسی. || سخت سرخ شدن چیزی. || سرخ شدن چهرهٔ کسی از شرم و خجالت. (از اقرب الموارد). || ضعیف شدن روشنی آفتاب. || نزدیک رسیدن غروب آفتاب. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). || اندوه و غصه ناک شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || تنگ شدن سینهٔ کسی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || واقع شدن شر در بین کسان: شرق ما بینهم بشر؛ وقع الشر بینهم. || بازداشتن زمین آب را از جریان در روی آن. || پرخون شدن زخم. (از اقرب الموارد).[ شَ ] (ع اِ) آفتاب. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (از اقرب الموارد). ذکا. یوح. بوح. بیضا. خور. مهر. شارق. شمس. شید. (یادداشت مؤلف). خورشید. (مهذب الاسماء): چون در تنور شرق پزد نان گرم چرخ آواز روزه بر همه اعضا برآورم.خاقانی. || سپیدی و روشنی آفتاب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جای برآمدن خورشید. (مهذب الاسماء). جای برآمدن آفتاب. مشرق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غیاث اللغات) (از کشاف اصطلاحات الفنون) (از اقرب الموارد). خاور. مشرق. خلاف باختر. خلاف غرب. و در قدیم خاور و خوربران «خوروران» را به معنی مغرب به کار می بردند در مقابل «خوراسان»، به معنی مشرق. (یادداشت مؤلف): ماه نو ار در حجاب گشت و نهان شد داور شرق آفتاب وار بماناد.خاقانی. - شرق و غرب؛ مشرق و مغرب. (ناظم الاطباء). خاور و باختر. - || کنایه از سراسر جهان. جهان مسکون : سخن تو در شرق و غرب روان است. (تاریخ بیهقی). من در سخن عزیز جهانم به شرق و غرب کز شرق و غرب نام سخنور نکوتر است. خاقانی. از روی تو ندید در اطراف شرق و غرب وز رای شاه عادل روشنتر آفتاب.خاقانی. دیدهٔ شرق و غرب را بر سخنم نظر بود آه که نیست این نظر عین رضای شاهی ام. خاقانی. - || کنایه از دولتهای آسیایی و اروپایی: ملل شرق و غرب؛ کشورهای شرق و غرب. - نقطهٔ شرق؛ اعتدال ربیعی است که آن را مشرق اعتدال نیز گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || زن خوبروی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || شکاف. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || نام مرغی میان غلیواج و چرغ. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). مرغی است میان غلیواز و چرغ. (منتهی الارب) (آنندراج). || نوری که از شکاف در به داخل بتابد. (از اقرب الموارد). || (ص) تابان و روشن. (غیاث اللغات). - خورشید شرق؛ خورشید تابان. آفتاب خاوری : به پیش پدر شد چو خورشید شرق به یاقوت و زر اندرون گشته غرق.فردوسی.[ شَ / شِ ] (ع اِ) روشنی که از شکاف در درآید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || (ص) لحم شرق؛ گوشت بی چربی. ج، شارِق. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گوشت لخم. گوشتی که چربی نداشته باشد. (آنندراج). رجوع به شَرِق شود.[ شَ رَ ] (ع اِ) آفتاب. گویند: طلع الشرق. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || گاهی اطلاق می شود بر جهتی که خورشید از آن برآید. (از اقرب الموارد). شَرق. رجوع به شرق شود.[ شُ ] (ع ص، اِ) جِ شارِق. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به شارق شود.[ شِ ] (ع اِ) بیغولهٔ دهن. (دهار).[ شَ رِ ] (ع ص) جرح شرق؛ زخم ممتلی از خون. (ناظم الاطباء). || گوشت بی چربی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). گوشت لاغر. (مهذب الاسماء). رجوع به شَرق یا شَریق شود.[ شُ رُ ] (ع ص، اِ) جِ شَریق. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || غرقی (غریقان). (از اقرب الموارد). رجوع به شریق شود.[ شَ ] (اِخ) اقلیمی است به باجه در اندلس. (از معجم البلدان).[ شَ ] (اِخ) کنایه از آسیا و آفریقا که در مشرق اروپا قرار دارند. (یادداشت مؤلف). ممالکی که در مشرق کرهٔ زمین هستند. مجموع کشورهای آسیایی. (فرهنگ فارسی معین): مباش غره به تقلید غربیان که به شرق اگر دهد هنر شرقی احترام دهد. ملک الشعراء بهار. - شه شرق؛ ملک شرق. ملک مشرق. شه مشرق. فرمانروایان خراسان بزرگ و نواحی اطراف آن از عراق و کرمان و سیستان و غیره (در تداول شاعران و مدیحه سرایان): تاج سر آفرینش است شه شرق در کنف آفریدگار بماناد. خاقانی (در مرثیهٔ امیر اسدالدین شروانی). - ملک شرق؛ شه شرق. ملک مشرق. پادشاهان ایران، خاصه آنان که بر خراسان بزرگ و نواحی آن از کرمان و سیستان و عراق مسلط بودند (در زبان شعرا): نصر برادر است ملک شرق وسایس جمهور خلق را. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۶). || عبرانیان این لفظ را برای زمینهایی که در دشت یهودیه و شام و اراضی که در کنار دجله و فرات واقع بود استعمال می نمودند. (از قاموس کتاب مقدس).
کلمات همقافیه با «شرق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رق» برای سرودن شعر