معنی شرفالدین
6 بازدید
[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابن القاضی الفاضل. پسر قاضی فاضل وزیر و قاضی سلطان صلاح الدین ایوبی است. و خود او ظاهراً به طب و گیاه شناسی توجهی داشته است. ابن البیطار از او برای سوسن اسود نقلی دارد (ج ۱ ص ۶۹). (یادداشت مؤلف).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابن عبدالقادربن برکات بن ابراهیم. معاصر فاضل نحریر موسی محمد محبی، مؤلف «معجم خلاصة الاثر فی اعیان القرن حادی عشر»، از اجلهٔ حنفیهٔ غزه و کبار فقهای آن فرقه و در علم تفسیر و نحو و فقه استاد بود و تصانیفی سودمند دارد از آن جمله است: ۱- محاسن الفضائل بجمع الرسائل. ۲- حاشیهٔ تنویر البصائر بر کتاب اشباه النظایر، تألیف ابن نجیم. (از نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۷۰۲).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابن عنین شاعر. متوفای ۶۳۰ هـ . ق. رجوع به ابن عنین... شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) لقب ابن منیر عبدالواحد. (یادداشت مؤلف). رجوع به ابن منیر شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابواسحاق قرشی شرف الدین. رجوع به ابواسحاق... شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابوالقاسم بن عبدالعلیم. رجوع به ابوالقاسم... شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابوجعفر احمدبن محمدبن سعید. ابن البلدی. رجوع به ابن البلدی... شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابوشجاع ارسلان خان ثانی. رجوع به ارسلان... شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابوطاهربن سعدالدین. رجوع به ابوطاهر... شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابوعبداللََّه بن فخرالدین عثمان بن علی معروف به بنت ابی سعد (کذا فی کشف الظنون و التصحیف فیه ظاهر). او راست: مستوجبة المحامد فی شرح خاتم ابی حامد (در الدرر المنظوم آن را به طلیطلی منسوب داشته) در دو مجلس که یکی را در سال ۸۹۴ هـ . ق. املاء کرده است. (از یادداشت مؤلف).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) ابوعبداللََّه محمدبن عبداللََّه... معروف به ابن بطوطة. رجوع به ایران باستان ج ۱ ص ۱۰۷ و ابن بطوطة شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) احمدبن شیخ یحیی منیری. از اهل قصبهٔ منیر بنگالهٔ هند و از عارفان و شاعران قرن نهم هجری قمری و از پیروان و معاریف مشایخ نقشبندیه بود. وی دارای تألیفاتی است از جمله کتابی بنام «شرفنامه» در بیان لغات، بنام اوست که یا خود نگاشته و یا یکی از مریدانش بنام او پرداخته است . ابیات زیر از اوست: گر سلسلهٔ زلفت در دور جنان پیچد در پنج نماز خود دوزخ به دعا خواهم. روی سیه و موی سفید آوردم چشمی گریان قدی چو بید آوردم چون خود گفتی که نا امیدی کفر است فرمان تو بردم و امید آوردم. (از ریاض العارفین و فرهنگ سخنوران). رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) احمدبن علی بن یوسف بوفی قرشی. رجوع به احمدبن... و روضات الجنات ص ۷۵۶ شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) احمدبن موسی اربلی. رجوع به احمدبن موسی... شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) احمد دماوندی. رجوع به احمد شرف الدین... و لباب الالباب ج ۱ صص ۲۸۲-۲۸۵ شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) لقب اسماعیل بن ابی بکر معروف، به ابن المقری. رجوع به ابن المقری شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) انوشروان بن خالد فینی کاشانی، مکنی به ابونصر، وزیر سلجوقیان، متوفای ۵۳۲ هـ . ق. وی اصلاً از مردم فین کاشان است و در جوانی از کاتبان دیوان ملکشاه بود. نسبت به مؤیدالملک بن خواجه نظام الملک علاقه و ارادت تام داشت و در ایام وزارت این خواجه در عصر برکیارق و تتش که منتهی به قتل و فتح مؤیدالملک و برکیارق گردید حضور داشت و پس از قتل مؤیدالملک (۴۹۴ هـ . ق.) بقدری متألم گردید که به بصره رفت و در آنجا دور از غوغای امور ملکی به مطالعهٔ ادب و مفاوضه با شعرا و ادبا مشغول بود و از آن جمله با فاضل معروف ابومحمد قاسم بن علی حریری آشنایی یافت و حریری مقامات مشهور خود را بنام انوشروان تألیف کرد. در سال ۴۹۸ هـ . ق. پس از مرگ برکیارق و جلوس محمد بجای او، سلطان جدید، انوشروان را که سه سال بود در بصره به انزوا می گذراند به خدمت خواست و خزانهٔ خود را بدو سپرد. همین سلطان پس از قتل عزالملک مقام او، عارضی لشکر را، به شرف الدین واگذاشت. در وزارت نظام الملک دوم این وزیر برادر خود شمس الملک عثمان بن خواجه نظام الملک را بجای انوشروان بن خالد مستقلاً منصب عارضی داد. در زمان مرض موت محمد، انوشروان که در عهد خطیرالملک از کار افتاد، اندک زمانی عهده دار کفالت صدارت شد. وی چندی هم وزیر سلطان محمود و سلطان مسعود سلجوقی و مسترشد خلیفهٔ عباسی بود. او از منشیان زبردست فارسی بود و کتابی شامل یادداشتهای زندگانی خود در ایامی که غالباً در دستگاه سلاجقه داخل ایران بوده نوشته بنام «نفثة المصدور فی فتور زمان الفتور» که از نمونه های خوب انشای فارسی است. متأسفانه اصل آن که مشحون به اشعار شاعران بزرگ قدیم فارسی بوده در دست نیست و تاریخ «سلاجقهٔ عماد کاتب» ترجمهٔ همین کتاب است به عربی با اضافاتی بسیار از عماد. (فرهنگ فارسی معین).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) حسام، محمدبن ابی بکر نسفی. رجوع به حسام شرف الدین و لباب الالباب ج ۲ ص ۳۸۹ شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) حسن بن محمد رامی تبریزی. رجوع به رامی (تبریزی) شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) حسینی تبریزی لالوی، معروف به میر شریف. او راست: انفس الاخبار، در تاریخ به فارسی، که تألیف آن را بسال ۱۰۳۲ هـ . ق. به انجام رسانیده است. وفات او به سال ۱۰۵۰ هـ . ق. در شهر اسکدار متقاعداً از قضا بوده است. (یادداشت مؤلف).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) خلخالی. حاکم خلخال، معاصر سلطان محمد خدابنده که در حملهٔ قتلقشاه به گیلان هنگام عبور از خلخال به حضور قتلقشاه رسیده و او را از عزیمت منع می کرد. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۱۹۴). رجوع به تاریخ مغول صص ۳۱۲ -۳۱۳ شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) خوارزمی. وزیر جنتمور از ایلخانان مغول که بین سالهای ۶۳۰ تا ۶۳۳ هـ . ق. امیری خراسان و اسفراین و جوین و... را داشت. (از تاریخ مغول ص ۱۶۶، ۱۶۷ و ۱۶۹).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) سمرقندی. او راست: «قسطاس الافکار» در علم منطق که نسخه ای از آن را در تهران دیدم که تاریخ کتابت مائه ششم داشت. (یادداشت مؤلف).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) یا سید شرف الدین خطاط شیرازی. از خوشنویسان نامی معاصر و منسوب به دربار سلطان اولجایتو و معلم فرزند وی ابوسعید بهادر بود و ابوسعید بهادر در تعظیم و احترام وی سخت مبالغه می کرد. (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۹۷).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) شفروه ای. از دانشمندان و گویندگان اواخر قرن ششم هجری قمری (متوفای ۵۷۱ هـ . ق.) بود. رجوع به مادهٔ شفروه ای و حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۵۳۱ و ریاض العارفین ص ۲۱۲ و مجمع الفصحاء چ قدیم ج ۱ ص ۳۰۲ و فهرست المعجم و تاریخ مغول ص ۵۳۲ شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) یا شیخ شرف الدین طویل قزوینی. عالمی عامل بود و به سال ۷۲۲ هـ . ق. در قزوین درگذشت. (از تاریخ گزیده چ لیدن ص ۷۹۳).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) طغان بن علی. از پادشاهان سلسلهٔ ایلک خانی ترکستان (از حدود ۴۰۳ تا ۴۰۸ هـ . ق.). (فرهنگ فارسی معین).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) عبدالمؤمن بن حلف دمیاطی. رجوع به عبد المؤمن... شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) یا شرف عراقی. شیخ علی ملقب، به قلندر از سالکان طریقت و واصلان حقیقت و از معاصران و مصاحبان شمس تبریزی و مولانا جلال الدین رومی بود و بسال ۷۲۴ هـ . ق. درگذشت. ابیات زیر از اوست: ره سلامت و رندی بود نشیب و فراز تو پای شوق نداری به کوی دوست متاز. هر مشقت که آیدت در عشق سر بنه وز سرور خه خه زن ور نه ای مرد گرد عشق مگرد چون مخنث ز دور وه وه زن. آوازهٔ عشق ما به هر خانه رسید درد دل ما به خویش و بیگانه رسید از درد غم عشق به هرجا که رویم گویند ز ره دور که دیوانه رسید. (از ریاض العارفین ص ۹۶ و فرهنگ سخنوران). رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) علی بن رجاء. وزیر سلطان طغرل بن محمدبن ملکشاه سلجوقی، وزیری نالایق و بیکفایت بود. و پس از مرگ سلطان به آذربایجان شتافت و در سلک ملازمان سلطان داودبن محمود درآمد و بعد در لشکرکشی خوارزمشاه به عراق کشته شد. (از دستور الوزراء ص ۲۰۹). رجوع به تجارب السلف ص ۲۸۲ شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) علی یزدی. ادیب و دانشمند و شاعر و مورخ قرن ۸ هـ . ق. و مؤلف کتاب ظفرنامهٔ تیموری و چندین کتب دیگر. از اشعار اوست بیت معروف زیر: زنهار شرف ز تفت بیرون نروی کآواز دهل شنیدن از دور خوش است. و نیز بیت زیر: صوفی مباش منکر رندان می پرست کاندر پیاله عکس رخ یار نیز هست. (از مجالس النفائس صص ۲۰۰-۲۰۱). رجوع به علی یزدی و فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) عیسی معظم بن سیف الدین ابوبکر. سومین از سلسلهٔ ایوبیان دمشق (جلوس ۶۱۵ هـ . ق. وفات ۶۲۴ هـ . ق.). (فرهنگ فارسی معین).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) مبارک بن احمدبن مستوفی اربلی. رجوع به مبارک... شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) محمدبن ابی الفتح بن ابی منصوربن البلدی. معروف، به ابن البلدی، مکنی به ابی جعفر. (یادداشت مؤلف). رجوع به ابن البلدی شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) یا امام شرف الدین محمدبن محمد فراهی. استقرار یمین الدوله بهرامشاه بن حرب ممدوح صاحب ترجمه به ملک سیستان سوم رجب (۶۱۰ هـ . ق.) بود و در روز پنجم ربیع الاخر سال ۶۲۸ هـ . ق. به دست ملاحده کشته شد. (یادداشت مؤلف). گوینده ای فاضل و عامل است و رباعیات لطیف سراید. رباعیات زیر از اوست: جانا به تو حاجت وصال آوردم وین هم ز طمعهای محال آوردم مانندهٔ چوگان سر زلف تو باز بر گوی زنخدان تو خال آوردم. ای دیده به یادش چو نظر بگشایی در پای خیال او فشان بینایی آنگاه چو بر مردمکش بنشاندی هشدار که دامنش به خون نالایی. دل در خم آن دو زلف یکتاش خوش است زیرا که نظر در رخ زیباش خوش است گر با من شوربخت شیرین رخ او گه گه ترشست، گو همی باش خوش است. ای رفته و بی تو رفته خواب از دیده گل رفته و می رود گلاب از دیده تا باز نبینمت نبینم خالی خون از جگر، آتش از دل، آب از دیده. (از لباب الالباب ج ۱ صص ۲۱۳-۲۱۶).[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) مملان بن وهسودان، مکنی به ابونصر. رجوع به مملان و فهرست احوال و اشعار رودکی شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) محمود شاه اینجو. که سالها حکومت بر و بحر فارس و کرمان و شبانکاره و یزد کرد و بزرگترین اعاظم ملوک ایران شد. وی از نسل شیخ ابوالحسن خرقانی بود. (از تاریخ گزیده چ لیدن ص ۷۸۶). حمداللََّه مستوفی گوید: ملک شرف الدین باروی شهر شیراز را تجدید بنا کرد و بر بالای آن بروجی جهت محافظان از آجر ساخت. (نزهةالقلوب ج ۳ ص ۱۱۴). رجوع به فهرست جامع التواریخ رشیدی شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) نقیب النقباء شرف الدین علی بن طراد الزینبی. نیابت وزارت مسترشد خلیفهٔ عباسی را داشت. (از مجمل التواریخ والقصص صص ۳۸۵-۳۸۶). رجوع به تجارب السلف ص ۳۰۶ شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) هارون بن شمس الدین جوینی. رجوع به هارون... و نیز تاریخ مغول ص ۵۴۵ و ۵۰۶ و تاریخ ادبی ایران تألیف ادوارد براون ج ۳ ص ۲۴ شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) لقب هبةاللََّه بن عبدالرحیم بارزی جهنی، مؤلف اسرارالتنزیل. رجوع به ابن البارزی شود.[ شَ رَ فُدْ دی ] (اِخ) یحیی بن قره جای رهاوی حنفی. رجوع به یحیی... شود.
کلمات همقافیه با «شرفالدین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر