معنی شرط کردن
8 بازدید
[ شَ کَ دَ ] (مص مرکب) عهد کردن. بر خود لازم گرفتن : چون در تاریخ شرط کردم که در اول نشستن بر پادشاهی خطبه بنویسم... اکنون آن شرط نگاه دارم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۸۸). شرطی کردم که تا بر تو نیایم بوسی ندهم بر آن عقیق چو شکر. مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «شرط کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر