معنی شرط
7 بازدید
[ شُ ] (ع اِ) نشانی و علامت. (از غیاث اللغات). در اصل بمعنی علامت است. (از سروری). || باد موافق و این عربی است بمعنی علامت، چون این باد علامت نجات کشتی است بدان موسوم شد. (از سروری). این باد موافق را شرط از همین جهت گویند که علامت روان شدن جهاز و دور شدن طوفان است. (از غیاث اللغات). || (مص) نشتر زدن حجام. (از غیاث بنقل از میر نور اللََّه شارح گلستان).[ شُ رَ ] (ع اِ) جِ شُرطَة. سرهنگ و پیادهٔ شحنه. (آنندراج). جِ شرطه به معنی چاوش شحنه و سرهنگ آن. (از منتهی الارب). || گروهی از برگزیدگان اعوان ولات و ایشان در روزگار ما رؤسای ضابطه «پلیس»اند و مفرد آن شرطی به سکون «راء» و فتح آن غلط است. (از اقرب الموارد): لوا فرستاد بولایت فارس و کرمان و خراسان و زابلستان و کابل و شرط بغداد [ معتضد باللََّه ولایت این ممالک را با شرط بغداد برای عمر و لیث ]. (تاریخ سیستان). - امیر شرط؛ فرمانده و رئیس شرطه ها: یزید بشرالحواری را امیر شرط کردند. (تاریخ سیستان). - صاحب شرط؛ همان والی شرط است. رجوع به والی شرط شود. - والی شرط؛ فرمانروا و حاکم شرطه ها: پس عمر یزیدبن بسطام را فرمان داد که والی شرط او بود تا منادی کرد... و یزید بسطام که والی شرط بود کشته شد. (تاریخ سیستان). || نخستین دسته ای که در جنگ حاضر شوند و آمادهٔ مرگ باشند. (از اقرب الموارد).[ شُ رُ ] (ع اِ) جِ شریط. (اقرب الموارد). رجوع به شریط شود.[ شَ رَ ] (ع اِ) در لغت بمعنی علامت است و اشراط الساعة (علامتهای قیامت) از همین معنی است. (از تعریفات جرجانی). علامت. ج، اشراط. (اقرب الموارد). نشان. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی). || مردم سفله و ناکس. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مهتر و شریف قوم. از لغات اضداد است. (منتهی الارب). اشراف. ضد است. (از اقرب الموارد). || ستور ریزه و بلایه. (منتهی الارب). رذال مال و خرد آن. (از اقرب الموارد). || هر آبراههٔ خرد که از مقدار ده گز آید. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || اول هر چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ شَ ] (ع مص) لازم گرفتن چیزی را در بیع و مانند آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گرو بستن. ج، شروط. (یادداشت مؤلف). || لازم گردانیدن. (غیاث اللغات). لازم گردانیدن چیزی را در بیع. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پیمان کردن. (دهار) (المصادر زوزنی) (یادداشت مؤلف). اشتراط. (تاج المصادر بیهقی). || تعلیق کردن کاری را بکاری. (غیاث اللغات). تعلیق کردن چیزی را بچیزی. (منتهی الارب) (کنزاللغات) (از کشاف اصطلاحات الفنون). معلق کردن چیزی بچیزی دیگر بطوری که تحقق جزء اول بستگی بتحقق جزء دوم داشته باشد. (از تعریفات جرجانی). || نشتر زدن. (دهار) (المصادر زوزنی) (غیاث اللغات) (منتهی الارب). نیش درزدن. (تاج المصادر بیهقی). تیغ زدن، چنانکه برای بیرون کردن خون به حجامت. (یادداشت مؤلف). نیشتر زدن. (مقدمهٔ لغت جرجانی). نیشتر زدن حجام. (از اقرب الموارد). ج، شروط. (یادداشت مؤلف). || در کار سخت و بزرگ افتادن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ شَ ] (ع اِ) پیمان. (منتهی الارب) (مجمل اللغة) (از کشاف اصطلاحات الفنون). عهد و پیمان. (غیاث اللغات). در فارسی با لفظ کردن مستعمل است. (آنندراج): به پیوستگی بر گوا ساختند چو زین شرط و پیمان بپرداختند.فردوسی. بدو دادی آن گاه رخ را پدر از این شرط و پیمان نرفتی بدر.فردوسی. امیر برنسختی که آورده آمده است عهد بندد بر آن شرط چون به بغداد باز رسد امیرالمؤمنین منشوری تازه فرستد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۳). و آنچه شرط شده بر من از این بیعت از وفا و دوستی... عهد خداست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۷). چند کار سلطان مسعود برگذارد همه با نام آنها را نیز بباید نبشت که شرط و رسم تاریخ این است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۴). بر آن شرطی فروشد دل به کویت که تا جان برنیاید برنیاید.خاقانی. شرطی کز اول داشتی با عشق خوبان تازه کن با یوسفان گرگ آشتی پیش آر و پیمان تازه کن. خاقانی. - شرط شکستن؛ نقض عهد و پیمان کردن: هرگاه بشکنم شرطی از شرایط این بیعت را... لازم باد بر من زیارت خانهٔ خدا که در میان مکه است سی بار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۸). - شرط عقل؛ حکم عقل. آنچه با عقل منطبق باشد. آنچه عقل حکم کند: رزق هر چند بیگمان برسد شرط عقل است جستن از درها.سعدی. شرط عقل است صبر تیرانداز که چو رفت از کمان نیاید باز.سعدی. - شرط لغوی؛ مانند: «ان دخلت الدار» در عبارت «انت طالق ان دخلت الدار» اهل لغت این ترکیب را وضع کرده اند تا نشان دهند جمله ای که «اِن» بر آن داخل گردید شرط است و جملهٔ دومی که معلق بدان باشد جزاء است. و بیشتر شرط لغوی در معنای سببیت بکار میرود. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || در استعمال فارسیان بمعنی طور و طرز بکار رود. (از آنندراج): هریک به میانهٔ دگر شرط افتاده به شکل گوی در خرط. نظامی (لیلی و مجنون ص ۲۲). || خوب. صحیح. درست. (یادداشت مؤلف). رسم. لازمهٔ امری بر. متناسب با. واجب. ضرور. لازم : جوانان را شرط است که چنین و مانند این بکنند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۱۹). بیارند آنچه شرط و رسم آن است بسزای با هر دو جانب با مهدها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۳). حال این ابوالقاسم یکجای بازنمودم در این تاریخ دیگر بار گفتن شرط نیست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۷۶). اکنون تاریخ که در آن بودیم بر سیاقت خویش برانیم و آنچه شرط است بجای آریم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۳). ملوک روزگار... لطف را بدان حال منزلت رسانند که دیدار کنند دیدار کردنی بسزا و اندر آن دیدار کردن شرط ممالحت را بجای آرند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۵). زندگانی خداوند دراز باد شرط آن است که وقت گل ساتگینی خورند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۶). برزویه شرط خدمت و زمین بوسی بجای آورد. (کلیله و دمنه). در دل مدار نقش امانی که شرط نیست بتخانه ساختن به نظرگاه پادشا.خاقانی. تا تو به خاک اندری ای گنج پاک شرط بود گنج سپردن به خاک.نظامی. مهین بانو به درگاه جهانگیر نکرد از شرط خدمت هیچ تقصیر.نظامی. نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی که بدوستان یکدل سر دست برفشانی. سعدی. گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح خوان و من خاموش.سعدی. سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بجای نیاوردی. سعدی. بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش. حافظ. حکیم گفت: ... دو کار بباید کردن یا بر باید گشتن... یا بزیر خواندن و جنگ کردن، شاه گفت: برگشتن شرط نیست. (اسکندرنامه نسخهٔ نفیسی). گفت: در شب با دیوان پیکار کردن شرط نباشد. (اسکندرنامه نسخهٔ نفیسی). اول سیاست است که شرط ریاست است او را ریاست است که یکسر سیاست است. صائب. و نیز بگویم که مرا از آنچه روند و سازند خبر ده که این شرط نیست و روا ندارم که معتمدان مجلس خاصه این چنین کنند. (آثار الوزراء عقیلی). آن درویش درخواست کرد که از درازگوش فرودآمدن شرط نیست. (بخاری). - بشرط؛ برسم : میبرد بشرط سوگواری بر هفت فلک خروش و زاری.نظامی. - || مشروط: ناز اگر خوب را سزا است بشرط نسزد جز ترا کرشمه و ناز.فرخی. - بشرطها و شروطها؛ در تداول مردم بجای این جملهٔ جوابی بکار رود: در صورتی که موافق شرایط باشد. در حالیکه مطابق همهٔ قرارها و قواعد باشد. - در شرط بودن؛ درست بودن. مطابق مواد و قیود چیزی بودن : هلاک ایشان بسبب استشعاری که ترا می باشد در شرط نیست. تباه کردن صورتها و آفریده ها در شرع و در حکمت محظور است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۸). || (مص) بچیزی وابستن قول و فعل. (مقدمهٔ لغت میرسید شریف). وابستن قول یا فعل و آنچه به او خواسته باشد بچیزی. (از کشاف اصطلاحات الفنون بنقل از کنز). مقید کردن کاری به کاری. تعلیق کردن و بستن چیزی بر چیزی : شرطم نه آنکه تیر و کمان خواهد شرط آنکه سرمه خواهد با غازه.بوالحر. در جهان آنچه بکار آید... ما را گردد. اما شرط آن است که... پنجهزار اشتر بار سلاح... نزدیک ما فرستاده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۱۳). پس اگر بشکنم این بیعت را یا چیزی را از آن یا بگردانم شرطی از شرطهای آن... ایمان نیاورده ام به قرآن. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۷). اول شرطی طالبان این کتاب را حسن قرائت است. (کلیله و دمنه). بر تو مرا اختیار نیست که شرط است کآنکه ترا دارد اختیار ندارد.خاقانی. بازپرسی شرط باشد تا بگویم کاین فتوح در فلان مدت ز درگاه فلان آورده ام. خاقانی. به راه عاشقی شرط است راه عقل نارفتن چو درد عشق پیش آید به صد جان پیشوا رفتن. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۴۶). بشرطی کنم جان خود جای او که هرگز نتابم سر از رای او.نظامی. شرط روز بعث اول مردن است زآنکه بعث از مرده زنده کردن است. مولوی. طبل خواری در میانه شرط نیست راه سنت راه مکسب کردنی است.مولوی. جمعه شرط است و جماعت در نماز امر معروف و ز منکر احتراز.مولوی. پس قیامت شو قیامت را ببین دیدن هر چیز را شرط است این.مولوی. - شرط عادی؛ مانند نطفهٔ در رحم برای تحقق ولادت. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || (اِ) در اصطلاح حکما بر نوعی از علت اطلاق گردد و آن امری وجودی است که شی ء خارج از آن بر آن متوقف باشد نه محل آن شی ء تصور شود و نه وجوه آن شی ء از آن و نه بخاطر آن باشد و آن را آلت نیز نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || در عرف و اصطلاح عامه، چیزی است که وجود شی ء بر آن متوقف باشد. و این شامل رکن و علت می گردد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || در تداول نحویان شرط لفظی است که ادات شرط بر آن داخل شود مانند: ان، اذما، حیث و دیگر جوازم دو فعل که جملهٔ نخست را شرط و دوم را جزا نامند: حبذا آن شرط و شادا آن جزا آن جزای دلنواز جانفزا.مولوی. || در اصطلاح فقه و اصول فقه شرط امر خارج شی ء است که شی ء بر آن متوقف و غیر مؤثر در وجود آن باشد مانند وضوء نسبت به نماز گزاردن زیرا صحت صلوة متوقف برداشتن وضوء است اما وجوب صلوة متوقف برداشتن وضوء نیست. (از کشاف اصطلاحات الفنون). - شرط شرعی؛ مانند داشتن طهارت برای نماز گزاردن زیرا این شرط را شرع و دستور خدا مقرر کرده است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || در اصطلاح متکلمان متوقف بودن شی ء بر شی ء دیگر است بی آنکه آن شی ء جزء ماهیت آن و یا مؤثر در آن باشد. مانند علامت و نشانه که دلالت بر شی ء میکند ولی تأثیری در وجود آن ندارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون) (از تعریفات جرحانی). || گرو. مال که بر آن شرط بندند: شرطبندی. گروبندی. (یادداشت مؤلف). || (ص) ناکس و لئیم و فرومایه. (منتهی الارب). ج، اشراط. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «شرط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رط» برای سرودن شعر