معنی شراع
5 بازدید
[ شِ ] (ع اِ) زه کمان مادام که بر کمان است. || گردن شتر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || بادبان کشتی. ج، اشرعة و شرع. (از منتهی الارب). هر چیز که قرار داده شود و برافراشته گردد. (از اقرب الموارد). ج، اَشرِعَه، شُرُع. بادبان کشتی. (ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات): چو کشتیی که حبل او ز دُمّ او شراع او سرون او قفای او.منوچهری. پیوسته شراع صیت جاهت را بر کشتی بحر بیکران بندم.مسعودسعد. || نیزه و سنان. || سایبان. (ناظم الاطباء). سایه بان. سایه وان. (مهذب الاسماء). شادروان. سراپرده. شامیانه. خیمه. (ناظم الاطباء): گزیده شراعی بیاراستند نیاطوس را پیش او خواستند.فردوسی. باغ ارم شراع تو باشد به روز خوان بیت الحرم رواق تو باشد به روز باش. منوچهری. شراعی که از پر سیمرغ بود بدادش پر از گوهر نابسود. اسدی (گرشاسب نامه). دو صد تیغ و صد بدره دینار گنج ز دیبا شراع و سراپرده پنج. اسدی (گرشاسب نامه). شراع و ستاره دو صد زربفت ز دیبا سراپرده هفتاد و هفت. اسدی (گرشاسب نامه). بساط گشت زمین و شراع روی هوا ملون است ز رنگ و نگار از آتش و آب. مسعودسعد. جهانی در جهانی سبزه بینی، پر خیمه و شراع و ستاره. (چهار مقاله). از زرکش و ممزج و اطلس وثاق من چون خیمهٔ خزان و شراع بهار کرد.خاقانی. نه ترکی وشاقی نه تازی براقی نه رومی بساطی نه مصری شراعی.خاقانی. شراعی از دیبای رومی به دو قائمهٔ زرین و دو قائمهٔ سیمین در سر آن کشیده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۵). - شراع زدن؛ خیمه زدن. سایه بان بر پا کردن : فرودآمد از اسب شاه بلند شراعی زدند از بر کشتمند.فردوسی. شراعی بزد شاه و بنهاد تخت بر تخت شد هر که بد نیکبخت.فردوسی. شراعی زدند از بر ریگ نرم همی رفت ماهوی چون باد گرم.فردوسی. امیر با لشکر رفت به کنار دریای آبسکون و آنجا خیمه ها و شراعها زدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۱). بگوی تا شراعی و صفها و خیمه ها بزنند و عمم اینجا فرود آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۲). امیریوسف را به نیم ترک بنشاندند چندانکه صفها و شراع بزدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۲). شراعی بزد بر لب آبگیر بیاراست بزمی خوش و دلپذیر. اسدی (گرشاسب نامه). - شراع کردن؛ سایبان و شادروان درست کردن : از سمن و مشک و بید باغ شراعت کند وز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند. منوچهری.[ شَ ] (ع اِ) کتان فروش. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). فروشندهٔ کتان نیکو. (از اقرب الموارد).[ شُ ] (ع اِ) گیاه بتمام رسیده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ شُ ] (اِخ) مردی بود که سنانها و نیزه ها میساخت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ شِ ] (ع اِ) جِ شرعة. (منتهی الارب). رجوع به شرعة شود.
کلمات همقافیه با «شراع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر