معنی شخص

معنی شخص

9 بازدید
[ شَ ] (ع اِ) کالبد مردم و جز آن و تن او. (منتهی الارب). در لغت فقط بر جسم اطلاق گردد. (از اقرب الموارد). جسم. هیکل. اندامهای آدمی بتمامه : غذای روح سماع است و آن شخص نبید خوشا نبید کهن به اسماع طبع گشای. فرخی. تاجی شدست شخص من از بس که تو بر او یاقوت سرخ پاشی و بیجاده گستری. فرخی. جملهٔ میان دو کوه از شخص او پر شده بود. (اسرارالتوحید ص ۸۱). ز هر نوع و هر شخص از اشخاص وی نهادست زی تو نوادر سؤال.ناصرخسرو. لفظ بی معنی چه باشد شخص بی جان از قیاس اهل بیت شخص دین را پاک جانند ای رسول. ناصرخسرو. وگر به شخص ز جاهل نهان شدیم، به علم چو آفتاب سوی عاقلان پدیداریم. ناصرخسرو. سرخ است و قوی روی شخص دولت تا او تن زرد و نزار دارد.مسعودسعد. ناجانور بدیع یکی شخص پرهنر گه خامش است و گاهی گویا چو جانور. مسعودسعد. یک شخص بیش نیست به دیدار شخص او با هشت چشم لیکن هر هشت بی بصر. مسعودسعد. چو شخصی است در وی نفسها روان چو شاخی است زو شادمانی ثمر. مسعودسعد. همی گذشت به میدان شاه کشور عظیم شخصی قلعه ستان و صفدر. مسعودسعد. آن پادشا تویی که برای تو در شخص پادشاهی جان باشد.مسعودسعد. باد رایت بی تباهی باد شخصت بی حدوث باد جاهت بی تناهی باد جانت بی ضرر. سنایی. یک رویه کرد خواهد گیتی ترا از آن دورو از این جهت شده شخص نزار تیغ. سنایی. مخور باده که آن خونی است کز شخص جوانمردان زمین خوردست و بیرون داده از تاک رزستانش. خاقانی. چگونه ساخت از گل مرغ عیسی چگونه کرد شخص عازر احیا.خاقانی. از آنم به ماتم که زنده است شخصم چو مرد از پسش هیچ ماتم ندارم.خاقانی. چون ماه در ظلمت نهفته شخص گرامی را بسمل کردمی. (سندبادنامه ص ۱۵۰). به شخص کوه پیکر کوه میکند غمی در پیش چون کوه دماوند.نظامی. مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ.نظامی. همی تا زو خط فرمان نیاید به شخص هیچ پیکر جان نیاید.نظامی. آنکه شخص آفرید و بازوی سخت یا فضیلت همی دهد یا بخت.سعدی. || گاهی از این کلمه ذات مخصوص اراده شود. (از اقرب الموارد). در عرف علما فرد مشخص معین است. (کشاف اصطلاحات الفنون). || گاهی از آن انسان را اراده کنند خواه مذکر باشد خواه مؤنث و چه بسا به زن اختصاص پیدا کند. ج، شُخوص، اَشخاص، اَشخُص. (از اقرب الموارد): چنان به نظرهٔ اول ز شخص می ببری دل که باز می نتواند گرفت نظرهٔ ثانی.سعدی. || خود. مأخوذ از عربی. (ناظم الاطباء). وجود: اگر... وی را مشغول گردانند شخص امیر ماضی... را در پیش دل و چشم نهد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۳). امیر احمد را گفت: به شادی خرام و هشیار باش و قدر این نعمت بشناس و شخص ما را پیش چشم دار. (تاریخ چ ادیب بیهقی ص ۲۷۲). در این بلیه... دیدهٔ امام مسفوح و چشم شخص اسلام مقروح و مجروح و شخص بکاء و خشوع را سزا آنکه گامی در این ماتم سرای نزدیک سازد و آهی از سر شکوی به اغراق چنان برکشد که از آن هر دیده گریان و هر اشک ناروان روان گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۴). || کس. فرد غیرمعلوم. آدم ناشناس. فرد. (از ناظم الاطباء): شنیدم که شخصی بود در بلخ. (روضة العقول). شخصی نه چنان کریه منظر کز زشتی او خبر توان داد.سعدی. چنان خواندم که چون پیغامبر را غسل همی کردند آوازی شنیدند در آن خانه از شخصی ناپیدا، السلام و رحمة اللََّه و برکاته علیکم اهل البیت. (مجمل التواریخ و القصص). || (اصطلاح منطق) عبارت است از ماهیتی که معروض تشخص قرار میگیرد نه به این صورت که معروض بودن قید آن باشد بلکه متقید به آن است و به عبارت دیگر فرق میان شخص و تشخص به اعتبار است. یعنی ماهیت کلی همان حقیقت اشخاص است و اختلاف آنها اعتباری است. توضیح آنکه تشخص که بر اثر عروض آن شخص تحقق می یابد دو اصطلاح دارد: اصطلاح منطقی و اصطلاح فلسفی. در منطق مراد از تشخص، بودن شی ء است بنحوی که فرض اشتراک آن بین افراد کثیر ممتنع باشد و آن مساوی با جزئیت است. و اما تشخص در اصطلاح فلسفی بودن شی ء است به صورتی که از هرچه غیر از آن است ممتاز و جدا باشد و آن با وجود خارجی شی ء حاصل میشود. و به عبارت دیگر تشخص در فلسفه مساوی است با وجود جزئی اشیاء و آن چیزی است که هر شی ء را از غیر خود ممتاز میسازد. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و شفا ج ۲ ص ۵۰۲ و اسفار ج ۱ ص ۲۴ و شرح منظومهٔ سبزواری ص ۱۰۲ شود. || (اصطلاح حقوق) آن کسی است که برای به دست آوردن حق و عمل به واجبات صلاحیت داشته باشد و موجودی است که از نظر قانونی می تواند موضوع حق قرار بگیرد. بنابراین عمل هم شخص است اگر از حقوقی متمتع شود و شخص حقوقی هم شخص است چونکه موضوع حق قرار می گیرد. - شخص ادعائی؛ از مخترعات علامهٔ تفتازانی در مجاز عقلی است که گوید شی ء از نظر ذات خود غیرمتعدد است و به اعتبار مقایسهٔ آن با اموری دیگر تعدد پیدا میکند مانند قرآن که از نظر ذات کلام خدا بودن یکی است و از نظر محل نزول و موضوع متعدد است. (از دستورالعلماء). - شخص اعتباری؛ شخص حقوقی، در اصطلاح حقوقی مؤسسه یا شرکت یا انجمن که قانون مانند افراد طبیعی برای آن شخصیت حقوقی مستقل قائل شده است. (از الموسوعة العربیة المیسرة). - شخص اول؛ برجسته ترین و ارجمندترین فرد. - شخص اول مملکت؛ رئیس حکومت. رئیس دولت. - شخص ثالث؛ در دعاوی فرد سومی است جز از طرفین دعوی. در آئین دادرسی کسی را گویند که خود یا نماینده اش در مرحلهٔ دادرسی که منتهی به صدور حکم یا قرار شده است به عنوان احد از اصحاب دعوی دخالت نداشته باشد. این اصطلاح در مورد «اعتراض شخص ثالث» و «قاعدهٔ نسبی بودن احکام» بسیار قابل توجه است. (از فرهنگ حقوقی لنگرودی). - شخص حقوقی؛ شخص اعتباری. در اصطلاح حقوقی مؤسسه یا انجمن یا گروهی از افراد ناس (جدا از شخصیت خودشان) که موضوع حق و تکلیف قرار گرفته باشند. به عبارت دیگر هرگاه دو تن یا بیشتر از افراد انسانی بطور جمعی موضوع حق (یا حق و تکلیف) قرار گیرند. بدانها اصطلاحاً اطلاق شخص حقوقی میشود. (از فرهنگ حقوقی لنگرودی). - شخص حقیقی؛ شخص طبیعی. رجوع به شخص در معنی کلی شود. - شخص خصوصی؛ آن شخص حقوقی است که اساساً موضوع «حقوق خصوصی» واقع شود مانند شرکتهای تجارتی و انجمنها. (فرهنگ حقوقی لنگرودی). - شخص طبیعی؛ شخص حقیقی. رجوع به شخص در معنی کلی شود. || سیاهی چیزی که از دور پیدا شود. (مقدمهٔ ترجمان القرآن جرجانی). || سایهٔ انسان و غیره. (از اقرب الموارد).
[ شَ ] (ع مص) تناور شدن. (منتهی الارب). || یوسف بن مانع در شرح نصاب نوشته که: مأخوذ از شخوص است که به معنی پدید آمدن چیزی است. (غیاث اللغات).
[ شَ ] (اِخ) دهی از دهستان آجرلو بخش مرکزی شهرستان مراغه. دارای ۷۲ تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، نخود و بزرک است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «شخص»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «خص» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید