معنی شخشیدن
6 بازدید
[ شَ دَ ] (مص) شخیدن. (شرفنامهٔ منیری). لخشیدن. لغزیدن. (برهان) (سروری). سُر خوردن. زلت. فرولغزیدن. لیزیدن. لیز خوردن. (یادداشت مؤلف). متمایل شدن به جانبی. فروخیزیدن بود: گویند بشخشید؛ یعنی بخیزید. (لغت فرس اسدی): یکی بهره را بر سه بهرست بخش تو هم بر سه بهر ایچ برتر مشخش. ابوشکور. || از جای افتادن. (برهان). از جای فروخزیدن و به سین مهمله نیز آمده است. (سروری). فروخزیدن از نشستگاه خویش. (حاشیهٔ لغت فرس اسدی). از نشستنگاه خویشتن فروخزیدن. (یادداشت مؤلف): گلیمی که خواهد ربودنش باد ز گردن بشخشد هم از بامداد.ابوشکور. قول فلان و فلان ترا نکند سود گرت بشخشد قدم ز پایهٔ ایمان.ابوشکور. از من افتادنست و شخشیدن از تو بخشودنست و بخشیدن.سنایی.
کلمات همقافیه با «شخشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر