معنی شجاع
7 بازدید
[ شَ / شِ / شُ ] (ع ص) دلیر و پردل در شداید و مخاوف. ج، شِجعان و شَجعان و شِجاع و شُجَعاء و شَجعة یا شِجعة یا شُجعَة و شَجَعَة. (منتهی الارب). ولی دو کلمهٔ آخر اسم جمع باشند. (از اقرب الموارد): با این کفایت دلیر و شجاع و با زهره. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۲). وی [سیمجور] مردی داهی و گربز بود نه شجاع و بادل. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۴). شجاع و عادل و نیکوسیرتی دل قوی دار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۶). از این شیر طالع بلرزم چو خوشه که از شیر لرزد دل هر شجاعی.خاقانی. تا روز چهارم که شجاعان شجاع آسای بدان تندکوه با رفعت و شکوه برآمدند. (جهانگشای جوینی).[ شُ ] (اِخ) یکی از صور جنوبی فلک که به شکل ماری باریک و پیچان تخییل شده است دارای شصت کوکب یکی از قدر دوم و سه از قدر سوم و دوازده از قدر چهارم و ستارهٔ فرد نیز در این صورت است و این صورت را به فارسی مار یا مار فلک گوئیم. (یادداشت مؤلف). ابوریحان در صورتهای جنوبی فلک پانزده صورت برشمرد که صورت هفتم آن را شجاع؛ ای مار باریک دراز نامیده است. (التفهیم ص ۹۴). نام صورت هشتم از صور چهارگانهٔ فلکی جنوبی و آن را «حیه» نیز گویند. (مفاتیح العلوم خوارزمی). نام ستاره ای است جنوبی که در زیر ستاره های غراب، باطیه، عذراء، اسد و سرطان قرار دارد و به صورت اژدهای پیچیده است و درخشنده ترین آن ستاره ای است که بر روی شکل گردن اژدهاست و آن ستاره ای مزدوج است و فقط با تلسکوپ دیده شود. (از الموسوعة العربیة المیسرة ص ۱۰۷۶): الا که تا برین فلک بود روان شجاع او و حیة الحوای او.منوچهری.[ شَ / شُ ] (ع اِ) مار. مار نر. نوعی از مار کوچک. ج، شَجعان یا شِجعان. (منتهی الارب). مار. (اقرب الموارد). نوعی از مار. (ناظم الاطباء). || مار شکم. (منتهی الارب). بیماری (یرقان) که در شکم باشد. (از اقرب الموارد). - شجاع الجوع؛ کرم شکم. (مهذب الاسماء). دیدان و کرمی که در روده ها بهم میرسد. (ناظم الاطباء).[ شُ ] (اِخ) ابن اسلم بن محمدبن شجاع مکنی به ابوکامل. ریاضی دان مصری که از فضلای عصر خود به شمار میرود. رجوع به کشف الظنون و تاریخ الحکماء القفطی ص ۲۱۱، ۲۳۳، ۱۷۰ و الفهرست ابن الندیم ص ۳۹۲ و گاهنامهٔ سید جلال الدین طهرانی ص ۶۶ و نیز رجوع به ابوکامل شجاع بن... شود.[ شُ ] (اِخ) ابن الولیدبن قیس السکونی، تابعی است. رجوع به ابوبدر شود.[ شُ ] (اِخ) ابن عطا، نام سپهدار زهیر فاتح سیستان است. زهیر او را با سپاهی به سند فرستاد و در سال ۱۴۳ هـ . ق. میان او و زهیر اختلاف پدید آمد و شجاع زهیر را محاصره کرد اما با وساطت زیادبن همام راسبی محاصره برداشته شد. (از تاریخ سیستان ص ۱۴۱).[ شُ ] (اِخ) ابن علی مصقلی. رجوع به علی مصقلی شود.[ شُ ] (اِخ) ابن غزنوی. طغرل کافرنعمت از غلامان محمودی بر عبدالرشیدبن محمود غزنوی عاصی شد و او را بکشت گروهی از شاهزادگان محمودی و مسعودی در قلعهٔ دهک و گروه دیگر را در قلعهٔ عبید زندانی ساخت و سپس به قتل زندانیان دهک امر کرد ولی فرمان وی دایر بر کشتن زندانیان عبید بسبب کشته شدن خودش اجرا نگردید و شجاع از این شه زادگان بود که از مرگ رهایی یافت. (از تاریخ گزیده چ اروپا ص ۴۰۳ و ۴۰۴). و نیز رجوع به اخبارالدولة السلجوقیة شود.[ شُ ] (اِخ) نام محلی در کنار راه تبریز به جلفا میان درهٔ دیز و جلفا در ۱۲۲۰۰۰ گزی تبریز. (یادداشت مؤلف).[ شُ ] (اِخ) دهی از دهستان علمداد گرگر بخش جلفا شهرستان مرند. دارای ۸۵۵ تن سکنه، آب آن از قنات و محصول آن غلات و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).[ شُ ] (اِخ) (شاه...) سلطان جلال الدین ابوالفوارس، شاه شجاع ممدوح حافظ. رجوع به شاه شجاع شود.[ شُ ] (اِخ) (شاه...) از بابریان و حکمران بنگاله است و از ربیع الاول سال ۱۰۶۸ هـ . ق. تا رمضان ۱۰۷۰ هـ . ق. سلطنت داشت. (از معجم الانساب زامباور ص ۴۴۲).
کلمات همقافیه با «شجاع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر